خويشتن نيندوزم ، » و در اين باب نامهاى به خطّ خويش به سلطان و اتابك الدگز نبشت . امير جمال الدين هم باقى آن سال را به عراق بازگشت و چون به همدان رسيد ، شهر را از براى او هر چه تمامتر آراسته و در بازارهايش گنبدهايى پوشيده از گونهگونه جامهها برآورده بودند . سلطان به اميران بفرمود تا براى ديدار با وى بيرون روند ، كه برفتند و با او ديدار كردند . چو امير نزد سلطان رفت ، سلطان به دو خوشامد گفت و از ديدنش شادمان گشت و احترامش نمود و خلعتهاى گرانمايه و ستوران زيبا به دو بخشيد و او را امير حاجبان نمود . پس از آن ، امير از نزد سلطان بهدر آمد و آهنگ خدمت اتابك الدگز نمود ، كه اتابك برخاست و او را در آغوش گرفت و ميان چشمانش را بوسيد و گفت : « سپاس خداى را كه فتح كرمان و سپردن آن به دست صاحبش ، نيز انجام خواست سلطان و كمك به كاميابيش ، را تقدير تو كرد ، كه سلطان عنايتى داشت به بازگشت آن شاه و جلوسش در مقام شاهيش ، كه با وجود آنكه پدرش شاهى را مخصوص او نموده و او را بر برادرانش ترجيح داده بود ، برادرش آن را به جبر از او ستانده بود . » « 1 »
در نهم رجب سال پانصد و شصت و هفت خوارزم شاه ايل ارسلان بن آتسز درگذشت و سرزمين عراق و اذربيجان يكسره آن سلطان ارسلان شاه و امير شمس الدين الدگز اتابك شد ، كه فرمانشان در آنجا روان بود و امرشان نافذ ، اما سلطان به صورت شاه بود و در حقيقت اتابك الدگز بود كه حكم مىراند و بلاد به اقطاع مىداد و خزاين به دست داشت و آنها را به هركجا كه مىخواست مىبرد . سلطان را اين توان نبود كه در اين باب با او سخن كند و چهبسا گاه از خود كامگى اتابك الدگز ، از فرمانهاى او و ازدستبردنش در كار اقطاعات ، كه به هركس كه مىخواست مىداد ، دلتنگ مىشد و در اينباره سخنى مىگفت ، اما مادرش كه همسر اتابك الدگز و مادر دو فرزندش نصرت الدين محمد پهلوان و مظفر الدين عثمان قزل ارسلان بود ، به وى مىگفت :
انديشناك مباش ، كه اين مرد خويشتن در معرض خطر آورده و بارها در جنگها به چاه مرگها درافتاده است ؛ اموال ارزشمند خويش هزينه كرده و غلامان و مردانش در هلاك آورده تا توانسته است تو را به سلطنت برساند . بسيارى از سلجوقيان كه از تو به سال افزونترند ، در حبس و تنگحالىاند ؛ آرزوهاى بزرگ دارم ، اگر ايشان را ياراى جنبشى بود ، كه نيست ؛ اما تو بر تخت شاهى جاى دارى و او و دو فرزندش خدمتت مىكنند و پيش رويت مىايستند و دشمنانت مىكوبند و بدخواهانت فرو
هامش
( 1 ) . درخصوص گزارش كوتاهى از اين رخدادها ، نك . به : ابن اثير 11 / 134 .