تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ، أخبار الأمراء والملوك السلجوقية ( فارسى ) — صفحة 186

مساهمون:

ص١٨٦
به زر و سيم و گزيده اسبانى راهوار ، با روىپوش و برگستوان ، و طرفه‌هايى ديگر ، از آنها كه در خزاينش بود . بدينسان قاضى فخر الدين به نيشابور بازگشت ؛ كامكار ، فيروزمند ، دل‌آرام و آسوده‌جان . « 1 » در اين ميان اتابك الدگز از صلحى كه ميان مؤيّد اى ابه و خوارزم شاه ايل ارسلان افتاده بود ، آگه شد و از بسطام به رى و اذربيجان بازگشت و فرستاده‌اى به موصل روانه كرد و خطبه و سكّه ، و نيز آنچه پيشتر براى سلاطين سلجوقى مىفرستادند ، بخواست ، آنان نيز به سمع و طاعت پيش آمدند و در موصل و ديگر شهرهاى ديار بكر و جزيره خطبه به نام سلطان ارسلان شاه بن طغرل كردند و تحفه‌ها و هدايا و طرفه‌ها و اسبان تازى و استران رومى ، و از ديگر چيزها جامه‌هاى مصرى و دمشقى به نزدش فرستادند . بدينسان دوستى اتابك قطب الدين مودود بن زنگى و اتابك شمس الدين الدگز استوار گشت « 2 » و هردو همدست هم به خدمت سلطان ارسلان شاه بن طغرل درآمدند . اين زمان خدايگان فارس نيز به عادت روزگار سلطان مسعود و سلطان محمد بن محمود بن محمد طبر باج مىگزارد . به سال پانصد و شصت و سه شاه كرمان درگذشت « 3 » و فرزندانش با هم به نزاع برخاستند
هامش
( 1 ) . چيرگى بر نيشابور به رقابت ميان خوارزمشاه و سلجوقيان پايان داد . ( 2 ) . قطب الدين مودود بن زنگى اتابك موصل بود . در شوال سال 565 ه درگذشت ، و پيشتر وصيت كرده بود كه فرزندش ، سيف الدين غازى دوم ، شاهى يابد . عموى غازى ( يعنى برادر قطب الدين ) ، نور الدين محمود ، از رقيبان تاج و تخت بود و سپاهيانش را بر ضدّ برادرزاده‌اش حركت داد . اين زمان سيف الدين غازى دوم ( در التاريخ الباهر ، ص 153 ، فخر الدين ، خادم قطب الدين و دشمن نور الدين و ياور سيف الدين ) ، « مولا عزّ الدين مسعود ، فرزند اتابك قطب الدين ، را به نزديك اتابك شمس الدين ايلدگز ، خدايگان بلاد جبل و آذربايجان و ارّان و ديگر جاىها ، فرستاد و از او يارى خواست . ايلدگز هم كس به نزديك نور الدين فرستاد تا او را از آهنگ موصل نهى كند و به او بگويد : اين سرزمين از آن سلطان است و تو را بدان دستى نيست . نور الدين - كه در سنجار بود - به پيغام وى عنايتى نكرد و به موصل رفت و به آن فرستاده گفت : به خدايگانت بگو كه من با برادرزادگانم مهربانترم تا تو ؛ پس خويشتن در كار ما داخل مكن ، كه چون كار ايشان به سامان آوردم ، بر در همدان با تو كه نيم بلاد اسلام را به دست دارى و بااين‌حال كار مرزها را چندان فروگذاشته‌اى كه گرجيان بر آن‌ها دست يافته‌اند ، سخن رود . براى منى كه به‌تنهايى بادليرتر مردمان ، فرنگيان ، پنجه در پنجه زده‌ام و سرزمين ايشان گرفته‌ام و شاهانشان به اسارت برده‌ام ، روا نيست كه تو را با آنچه دارى وانهم ، كه بر ماست كه دست به كار نگاهداشت آن بخش از بلاد اسلام شويم كه تو آن را فروگذاشته‌اى ، و دست ستم از مسلمانان كوتاه كنيم . آن فرستاده هم با اين پاسخ باز شد » . التاريخ الباهر ، ص 153 . ( 3 ) . اين زمان خدايگان كرمان محيى الدنيا و الدين طغرل شاه بن محمد بود كه به سال 565 ه جان سپرد . ابن اثير 11 / 134 .