پيشتر برادرم را ناشايستى پيش آمده و لغزشى از او سر زده و خداوند داد سلطان از او ستانده بود ، چندان كه زندگانيش بهسر آمد و عقوبت كارش چشيد ، من بيمناكم كه مبادا چيزى از آن در دل سلطان و اتابك مانده باشد ، و مىخواهم كه مرا زينهار دهد و بدان بر من منّت نهد تا آهنگ خدمت سلطان كنم » ؛ و با فرستادهاش هديه و سوغات و پيشكش و طرفهاى چند ، و نيز گونهگونه جامه از هر دستى ، و غلامان اختهء حبشى و اسبان تازى خريدارى شده از قطيف و بلاد تازيان همراه كرد و خواست تا بر بنياد پيشنهادش با او پيمان نهند .
وقتى آن فرستاده به خدمت سلطان و اتابك الدگز رسيد و هدايايى كه آورده بود بداد و پيغامى كه داشت گزارد ، خواستهاش روا كردند و به مطلوبش دست يافت و او را به نزد خداوندگارش فرستادند ، و او شادمان بود كه سفارتش نيكو بوده و در رسالتش كامياب شده است . چون او به نزد اتابك زنگى رسيد ، اتابك تدارك بسيار ديد و با تمامى سپاهيانش برفت و آهنگ خدمت سلطان كرد كه در اصفهان مقام داشت . وقتى رسيد و اتابك الدگز از آمدنش آگهى يافت ، به تمامى سپاهيان بفرمود تا با ساز و برگ خويش بر اسبان نشينند و سلاح دربر كنند . آنان چنين كردند و در دو صف بر سر راهش بايستادند و همهء اميران ، مگر اتابك الدگز كه در جاى خويش در كنار سلطان ايستاد ، به ديدار او رفتند .
وقتى امير زنگى آمد « 1 » و آن سپاهيان به صف شده را ديد كه در هر دستهاى درفشهاى خداوندگار آن دسته و غلامان و حلقهء اطرافيانش به نيكوترين هيأت و آمادهترين وضعند ، گمان برد كه سلطان در آنجاست و خواست تا بهزير آيد و زمين بوسد ، كه اميران و حاجبان از اين كار بازش داشتند . او چند بار خواست تا چنين كند و هربار مانع شدند كه از اسب بهزير آيد . اما چو به نزديك جايگاه سلطان رسيد و دستههاى بسيار ديد و موكبهاى عظيم ، بيمناك شد و هوش از سرش برفت . اميران و حاجبان كه به نزديك سلطان رسيدند ، از اسب بهزير آمدند و او را بفرمودند تا به زير آيد ، و او را كه رايش پريشان شده ، بيمش در ميان گرفته ، و هيبت سلطان دلش را فراگرفته بود ، بهزير آمد . اتابك الدگز كه او را ديد ، اسب خويش اندكى به سويش راند و حاجبان نيز امير زنگى را راهبر شدند كه اين اتابك است . امير زنگى بر سم اسب اتابك افتاد و آن را بوسيد ، كه اتابك مانع شد و امير را به نزدش بردند . اتابك از پشت اسب او را در آغوش گرفت و امير دستش بوسيد و گفت : « سرورم ، با پيمان رهسپار خدمتت شدم ، كه يعنى به پيمانى كه با من نمودى ، وفا كن . » اتابك گفت : « دلت پاك گردان ، كه به خانهء خود آمدهاى » . سپس به اميران و
هامش
( 1 ) . خدايگان فارس ، اتابك زنگى ، در 19 شعبان سال 560 ه به اصفهان بازگشت . راوندى 417 .