مىخواهد فاصلههاست ، چه او از تو مىخواهد تا به نزدش روى و به خدمت سلطان رسى ، و بى اين با تو همراه نشود ؛ پس يا به نزدش برو يا در اين دژ مقام كن » . سپس از نزد وى رفت . اينانج غلامان تركى داشت كه هيچ شاهى نداشت ، و همگى نزد سعد الدين اشل مىآمدند و او بود كه جامگى ايشان مىداد و نيازمندىهاشان ، از نفقه گرفته تا ديگر چيزها ، برآورده مىساخت . اين زمان گروهى از ايشان نزد وزير آمدند و پيش وى خوراك خوردند و برخاستند تا بروند ، كه وزير سه تن را كه بديشان اعتماد داشت و آنان را نيز به دو اعتماد بود ، نگاهداشت و از داستان خود و اتابك و سوگندها كه او خورده بود ، آگاه كرد و نزد ايشان محقّق ساخت كه : « كار اينانج بسامان نمىماند و هرگاه به تباهى انجامد ، ما را نيز دربر خواهد گرفت ؛ مصلحت آن است كه به چيزى كه صلاحمان در آن است اعتماد كنيم ، كه كار خداوندگار اينان رو در سستى و نابودى دارد » .
پس از آن ، او و آن سه تن چنين تدبير ساختند كه نزد اينانج روند و به ناگاه خونش بريزند و با پيمانى كه سعد الدين اشل از بهر ايشان بسته بود ، سوى اتابك الدگز روند . سپس آن سه تن از نزد وزير رفتند و چشم بهراه زمانى شدند كه هلاك اينانج در آن ممكن باشد . اينانج هربار در يكى از برجهاى دژ شب به روز مىآورد . شبى به عادت پيشين به برجى رفت و در آن شب كرد .
آن شب قدرى باده نوشيد و در بستر خويش به خواب رفت . اين زمان آن سه تن آمدند و يكى از ايشان نزد اينانج ، كه بر بستر خفته بود ، رفت و با كاردى كه داشت گلويش را بريد و او را در بسترش پنهان ساخت . « 1 » آنگاه نزد دوستانش رفت و هرسه از باروى دژ بهزير آمدند و در سپاه اتابك الدگز درآمدند و از حاجبان خواستند تا آنان را به نزد اتابك برند . حاجبان ، اتابك را آگاه كردند و او نيز بفرمود تا آنان را به نزدش برند . آنان چو به نزد اتابك رفتند ، پيمان وى به دو عرضه داشتند . اتابك گفت : « دانستم كه اين چيست . حال ، كاروبار شما چيست ؟ » گفتند : « خداوندگار خود كشتهايم و به نزدت آمدهايم » . اتابك گفت : « بنشينيد تا درستى سخنتان هويدا شود » . گفتند :
« فرخنده سخنى است » ؛ و ساعتى نگذشته بود كه فريادى از دژ برآمد . همان شب سعد الدين اشل با خبر مرگ اينانج به نزد اتابك آمد و حال با او بگفت . اتابك هم با خلعتهاى شايان او را درود گفت و به مرتبتى بلند مخصوص گردانيد .
بدينسان آن دژ با همهء گنجينهها و سلاحها و اسبان و غلامان و كنيزانش تسليم شد و اتابك آن را به اقطاع به فرزندش پهلوان داد . سعد الدين اشل هم حاكم بلاد و عهدهدار خرد و كلان امور پهلوان بن اتابك الدگز شد و آن غلامان هم به خدمت وى درآمدند . بدينسان امور تا
هامش
( 1 ) . در اين خصوص ، نك . به : راوندى 424 و بندارى 303 و ابن اثير 11 / 130 .