سعد الدين اشل - كه وزير اينانج بود - صلح نمىكنم » . اينانج كه بسيار به آشتى راغب بود ، نزد وزيرش رفت و به او گفت : « برو و سخن اين مرد بشنو و با او نزد من آى » . چو سعد الدين به اردوگاه اتابك شمس الدين الدگز رفت ، اتابك او را به مجلس خويش و در خلوتى كه ديگرى نبود برد و قرآنهايى سر به مهركه در صندوق و سى جزء بودند آورد و دست در آنها برد و به آغاز تا پايانشان سوگند خورد و گفت كه : « تا هنگامى كه زندهام ، هرگز صلحى من و اينانج را به يك جا فراهم نياورد » ، و افزون بر آن سوگندها خورد كه زنانش را طلاق دهد و بندگانش را آزاد سازد و صدقه دهد و پاى برهنه به حج رود ، اگر صلحى او و اينانج را به يك جا فراهم آورد . نيز گفت كه :
تو هم اگر اميد دارى كه كار اينانج به سامان آيد و با او به رى بمانى ، بدان كه اين نخواهد شد و تو بايد يكى از ايندو را برگزينى : يا اگر رستى و رست ، با خداوندگارت در ديار غربت بمانى ، چنان كه پيش از اين در رنج و بيچيزى و درويشى بودى ، يا با من انديشهء هلاك او كنى و با فرزندم پهلوان بمانى و سررشتهء كار او و سرزمينهايش ، رى و اصفهان و اذربيجان ، به دست تو باشد . من بر اين سوگندهاى سخت مىخورم و تو نيز امروز و فردا و پسفردا را در كار خويش انديشه كن .
وزير پاسخ داد كه : « چنين كنم و نزدت بازآيم » ، و برخاست و رفت و با خويشتن خلوت كرد و در باب شنيدههاى خويش از اتابك غور نمود ، و انديشيد كه خداوندگارش در دژى در حصار است و ياراى آنش نيست كه با سپاهى از آنجا بهدر رود ؛ اگر بماند ، سرانجامش قهر است و قتل ، و گر ياراى خروج از قلعه يابد ، تنها اين تواند كه خويشتن از آنجا بهدر برد و كس نتواند كه با وى همراه شود ، كه از مردى كه خود رانده و مقهور است ، كارى برنيايد مگر آنكه ديگربار به زادبومش بازشود و چون بار نخست اميرى گردد ، و اين با وجود قوّت خصمش و سستى كارش ممكن نيست . مصلحت آن است كه از اتابك الدگز پيمانى ستانم و به دژ نزد اينانج درآيم و از بهر هلاكش چارهاى انديشم . آنگاه نزد اتابك رفت و گفت : « در باب آنچه از جانب خويش به من مىدهى ، با من پيمان نه » . اتابك با وى پيمان نهاد و وزير گفت : « با من پيمان نه كه هركس از ياران اينانج را كه چيزى دادم تا با من در هلاكش همداستان شود ، آن را از برايم فراهم گردانى و چون او به نزدت آمد ، هرچه به دو بخشيدهام ، به وى دهى » . اتابك نيز اين پيمان با او نهاد .
سپس وزير نزد اينانج به دژ رفت و به دو گفت : « ميان تو و آن صلحى كه اتابك از تو
زبدة التواريخ ، أخبار الأمراء والملوك السلجوقية ( فارسى ) — صفحة 176
مساهمون: صدر الدين علي بن ناصر الحسيني
ص١٧٦