حسن مطرب هم اسير شد و گروهى از ياران برجستهء او نيز ، كه همراه وى كارزارى سخت بكردند ، گرفتار آمدند . آن قوم كه پيشتر كشتىهاى خود از دست داده بودند ، پراكنده شدند و خويشتن در دجله افكندند تا جان بهدر برند ، كه برخى برستند و گروهى غرق شدند . امير حسن مطرب را نزد وزير عون الدين آوردند ، و چو امير المؤمنين المقتفى لأمر اللّه از حال وى آگه شد ، بفرمود تا وى را بر دكل كشتىاى روبروى سپاه سلطان بر دار كشند . او را بر دار كشيدند و پيش از آن مثله كردند و جنگ ديرزمانى قطع شد .
امير بدر الدين مظفّر بن حمّاد بن ابو الجبر ، خدايگان غرّاف و توابع بطيحه ، پيمان سپرده بود كه سالانه شمارى سپاهى و قدرى برّه فرستد ، و اين زمان از امام المقتفى لأمر اللّه مىخواست تا او را از اين كار معاف گرداند و برهان مىآورد كه جيرهء سپاهيانش بسنده نيست و اگر از اين مال چشم پوشيده آيد ، بهانهء ايشان از ميان خواهد رفت و براى جنگ با دشمن نيرو خواهند يافت . اما وزير ، امام مقتفى را از اين كار بازداشت و گفت : « اكنون زمان بلندپروازى نيست » . بدر بن مظفّر هم دم فروبست تا اينكه سلطان به بغداد آمد و كس به نزدش فرستاد و مطالبات ديوانى طلب كرد و گفت كه اگر او به خدمتش آيد ، بر آن مطالبات چشم مىبندد و در نزديكى ولايت بدر چند جاى ديگر نيز به دو خواهد داد . در اين باب توقيعى نبشت و با عهد و پيمانهاى استوار به نزدش روانه كرد .
امير بدر بن مظفّر آماده شد و مردان بسيار از عشاير غرّاف و سرزمين بطيحه ، و كشتىهايى از ديگر شهرهاى عراق گرد آورد و براى هريك از شهرهاى غرّاف و واسط و توابع آنها سهمى معيّن از كشتى و سپاهى قرار داد و مهلتى مقرر كرد تا همگى به واسط گرد هم آيند . بدينسان جلوداران اين شهرها با كشتىها و ساز و برگ فراوان يكسره در واسط انجمن كردند . امير بدر بن حمّاد هم بديشان پيوست و همگى به واسط رفتند . چو اين خبر به امير المؤمنين مقتفى رسيد ، اندوهگين و آسيمهسر شد و خواب و آرام از كف بداد ، و به امير بدر بن مظفّر نامه كرد كه : « من از خراج تو درمىگذرم و هرچه به تو بخشيدهاند ، بر آن مىافزايم . تو نيز در شهر خويش بمان ؛ نه نزد ما بيا و نه نزد دشمن ما » . پاسخ امير ، پاسخ شوريدگان و بىخردان بود . گفت : « من اين نكنم ، مگر آنكه وزير عون الدين يحيى بن هبيره را به من سپاريد تا كارش چاره كنم و شرّش برانم و گزند و زيانش از ميان بردارم .
در اين ميان ، خليفه در نهان به اميران سلطان نامه كرد و هميانى چند بديشان رساند و گفت :
زبدة التواريخ ، أخبار الأمراء والملوك السلجوقية ( فارسى ) — صفحة 165
مساهمون: صدر الدين علي بن ناصر الحسيني
ص١٦٥