اگر اين مرد به خواستهء خود رسد و بر بغداد و عراق دست يابد ، امير المؤمنين را ديگر به رايزنى با شما و ياوريتان نيازى نخواهد بود و از شما بىنياز خواهد گشت . ديگر او به چشم بىنيازى در شما بنگرد و شما جامهء پشيمانى بر تن دريد و صلات و خيرات هميشگى امير المؤمنين را از دست بدهيد ، و خداوند نيز به خوارى و بلايى فراگير گرفتارتان سازد .
اين سخنان ، با آن صلات و هدايا كه پياپى و در نهان از بهرشان فرستاده مىشد ، در اميران تأثير كرد . از آن پس هرگاه سلطان به كارى دست مىبرد كه مىدانستند او را به مرادش راهبر است ، از راههاى گوناگون ، كه به ظاهر نيكخواهانه بود و در نهان كينورزانه ، از آن كار بازش مىداشتند . اما پس از آنكه امير زين الدين على كوچك به بغداد آمد و در كران باخترى دجله منزل كرد ، سلطان از رود گذشت و با گروهى از خاصّانش نزد وى رفت . آنان از دو سو به جنگ با بغداد دست بردند و هر روز تا غروب آفتاب در اين كار بودند ، و در همهء اين احوال سپاهيان امير المؤمنين را خداوند نگاهبان بود و در پناه مىگرفت . در اين ميان اميران حلّه ، از طايفهء بنى اسد ، گروهى گران از فرومايگان و تبهكاران گرد آوردند و با ساز و برگ فراوان و بيش از پانصد كشتى آهنگ سلطان كردند و رهسپار بغداد شدند . سركردهء ايشان امير على بن دبيس بود كه يكى از عموزادگان خويش ، نامش حسن مطرب ، را به همراه داشت . منجّمى نيز با آنان بود ، و روزى در باب جنگ گفتگو مىكردند و در كيفيت كارزار و نبرد با يكديگر راى مىزدند كه منجم به امير حسن مطرب گفت : « در اخترت چنان مىبينم كه هرگاه فردا نبرد آغازى ، بىگمان به بغداد درآيى . اگر آهنگ جنگ دارى و ميل كارزار و نبرد ، بايد كه فردا چنين كنى . »
امير حسن هم شبانه مردان خويش آماده كرد و به بسيج دليرانش پرداخت . بامدادان گروهى پرشمار از ياران برجسته و معتبر سلطان برخاستند و با ساز و برگ فراوان به كشتىها نشستند . هم در آن شب به بغداد خبر رسيد كه گروهى اينسان آماده شدهاند و به جدّ و جهد در كار جنگ و دشمنىاند . آن شب وزير عون الدين يحيى بن هبيره تا طلوع آفتاب در ساحل دجله پيوسته در كار ساماندهى كشتىها بود و آنها را با افراد و جنگيان و آتشبازان و كمانداران و منجنيقهاى كوچكى كه در آنها نهاد ، پر كرد . بغداديان كه ديدند كشتىهاى دشمن هركه را آهنگ گذر دارد مىرانند ، كشتى به آب راندند . دو گروه در دجله به هم رسيدند و با كشتى بر يكدگر تاخت آوردند ، و از طلوع تا غروب آفتاب كارزار فروزان بود و آتش جنگ و نبرد زبانه مىكشيد . با آمدن كشتىها جنگ در دجله به قتل بسيارى از مردم حلّه و سپاهيان سلطان انجاميد . حسن
زبدة التواريخ ، أخبار الأمراء والملوك السلجوقية ( فارسى ) — صفحة 164
مساهمون: صدر الدين علي بن ناصر الحسيني
ص١٦٤