امور آشكارا دست دهد . او كه به نخجوان مقام داشت ، « 1 » به سلطان محمد نامه كرد كه : « من غلام و بنده و فرمانبردار توام ، و ايستادهام كه چه فرمايى و از چه برانيم ؛ اگر مصلحت ديد سلطان آن است كه به خدمت رسم چنين كنم ، و چنانچه بهتر آن مىبيند كه رودرروى دشمنان اسلام مقام نمايم ، همان رود » . سلطان محمد به او ، كه جمعى انبوه و گروهى گران از تركمانان به گردش فراهم آمده بودند ، نبشت كه : « ما را اين زمان به حضورت حاجت نيست ؛ همانجا يار و ياور مسلمانان و باروى آنان باش ، و گزند مشركان از ايشان بگردان » . « 2 » دراينحال سلطان به همدان مقام داشت و به اطراف نامه مىكرد ، و آنان نيز يكسره به فرمانش درمىآمدند و زمام خويش به دستش مىدادند و خوار و خاكسار او مىشدند . بدينسان پاى در بلاد استوار كرد و ولايت رى به
هامش
( 1 ) . بنيانگذار دولت اتابكان آذربايجان ، شمس الدين ايلدگز مسعودى ( غلام سلطان مسعود ) فرمانرواى رى و گنجه بود . او به سال 549 ه يكى از دو خدايگان آذربايجان ( همراه با نصرت الدين ارسلان آبه ) شد . بندارى 243 - 242 .
مخيتارغوش ( 17 ) مىگويد كه ايلدگز قاتل خاصبك ، اتابك فرزند سلطان ، بود كه با وى رقابت مىكرد .
غوش اضافه مىكند كه ايلدگز پس از مرگ سلطان مسعود اقدام به گماردن ارسلان شاه ، كه فرزند همسرش بود ، به مقام شاهى نمود و به خود لقب اتابك داد .
سلطان محمد با قتل خاصبك بن بلنكرى تصميم داشت كه به سرعت موقعيت اميران متنفّذ دولت را سست نمايد . ازاينرو سر خاصبك را نزد اتابك شمس الدين ايلدگز و فرمانرواى مراغه ، نصرت الدين بن اقسنقر ، فرستاد و بر اين باور بود كه آندو پس از قتل خاصبك با او مخالفت نخواهند كرد . به پاسخ اين كار ، دو خدايگان آذربايجان به وى پيغام دادند كه : « بىگمان خطا كردى و پنداشتى كه به آماج زدهاى ، ولى كس به تو دل نمىدهد . اطمينانى كه به ما دهى ، با همان سوگندى است كه از بهر او خوردى ، و همانگونه كه با وى خلف وعده كردى ، با ما خلف وعده خواهى كرد . ما را با تو كارى نيست و تو را نيز با ما سخنى » . بندارى 231 .
( 2 ) . خليفه المقتفى لأمر اللّه كوشيد تا از اين دشمنى و نزاع بر سر تخت سلطنت ميان ملكشاه و محمد و سليمان شاه بهره برد . وقتى ملكشاه به اسارت آمد ، محمد تخت را تصرف كرد ، ولى عموى آنها ، سليمان شاه ، كه سلطان سنجر او را ولىعهد خويش كرده بود ، شتابان ادعاى سلطنت كرد و خليفه او را در اين كشاكش يارى نمود ؛ اينسان كه جامههاى گرانبهايى به وى پيشكش داد و سلطنتش را تأييد نمود و به نامش خطبه كرد و با سپاهيان ياريش داد و حاجبش ، امير مؤيدان ، را فرمانرواى حلّه نمود و ملكشاه را كه رهسپار بغداد بود ، ولىعهد نمود . سليمان شاه هم رهسپار آذربايجان شد و در آنجا اتابك شمس الدين ايلدگز نزد وى رفت و با سپاهيانش به او پيوست . سلطان محمد كس به نزديك خدايگان موصل ، اتابك قطب الدين مودود ، فرستاد تا او را در جنگى كه در جمادى الاولى سال 551 ه درگرفت ، يارى دهد . سليمان شاه و همراهان فاجرش شكست خوردند ، و او در اسارت نايب مودود ، زين الدين على كوچك ، آمد و تا سال 555 ه به دژ موصل تبعيد شد .
ايلدگز هم به جانب آذربايجان رفت و كس به نزديك سلطان محمد فرستاد و از او بخشايش خواست .
چنين شد ، و او درخواست كرد كه فرزندش ، نصرت الدين محمد جهانپهلوان ، را به كاخ فرستد . نك . به : ابن اثير 11 / 78 - 77 و التاريخ الباهر 109 - 108 و بندارى 233 - 232 و راوندى 383 .