اذربيجان ، بيرون رفتند تا به خدمتش رسند ، و آندو اين نكردند . چو سلطان محمد بر در همدان به كوشك جديد پاى استوار كرد و سپاهيان و اميران يكسره به خدمتش آمدند ، خاصبك بن بلنكرى و امير زنگى ناچار شدند كه از سلطان غياث الدين محمد بن محمود بن محمد طبر عهد و پيمانى چند بگيرند و زنهار يابند و به كوشك به خدمتش روند . سلطان با ايشان به احترام رفتار كرد و به تكريم و بزرگداشت مخصوص گردانيد و زينهار داد . امير خاصبك بن بلنكرى را هم اتابكى سپاهيان و سربازان داد ، چنان كه به روزگار سلطان مسعود هم بر اين كار بود .
امير خاصبك هرروز به خدمت سلطان مىآمد و سلطان نيز انعام و اكرام و تجليلى چند نثارش مىنمود . يكچند كار بر اين قرار بود و سلطان محمد ، بهقدر توان ، گونهگون احساس در حقش روا مىداشت و او نيز كين و سركشى نهان مىكرد ، تا اينكه بر سلطان هويدا شد كه او به ملكشاه نامه كرده و از وى خواسته است كه به همدان آيد تا كار به دو سپارد . « 1 » سلطان هم روزى وليمهاى ساخت و او را بخواند ، كه با امير زنگى جاندار برفت و بر سلطان درآمد . پيش از آن ، سلطان چند تن از ياران خويش فراهم آورده و فرموده بود تا چو آندو به نزدش رسند ، شمشير در ميانشان نهند . بدينسان چو آنان پيش رويش به خدمت ايستادند ، آن كسان بر ايشان جستند و در برابر سلطان ايشان را كشتند و سر هر دوى آنان را بريدند و از آن سرا بيرون انداختند . اين خبر در ميان سپاهيان پراكنده گشت و ياران آندو گريختند و از ايشان كسانى به قتل آمدند و ستور و سلاح و كالايشان به تاراج رفت . « 2 »
سلطان محمد كه مطلوب پادشاهى يافته بود ، به همدان درآمد ؛ بر زلال چشمهء ولايت دست يافته و جامهء شاهيش پرداخته . برادرش ملكشاه كه اين بدانست ، از اصفهان گريخت و به خوزستان بازشد . « 3 » در اين ميان امير شمس الدين الدگز با تمامى اموال به ارّان كناره جسته و بر آن بود كه داشتهء خويش نگاه دارد ، تا آن زمان كه نورى بر اين نهانىها بتابد و ديدار نهان و پيداى
هامش
( 1 ) . آماج خاصبك دستگيرى محمد و به سلطنت رساندن خود بود . ابن اثير 11 / 61 و التاريخ الباهر 105 و راوندى 372 و ابن عبرى 2 / 392 و رشيد الدين 2 / 5 ، 141 - 140 .
( 2 ) . درخصوص قتل خاصبك و امير زنگى جاندار ، نك . به : ابن اثير 11 / 61 و راوندى 372 و بعدى ؛ بندارى 231 - 230 و ابن جوزى 10 / 154 - 153 و رشيد الدين 2 / 5 ، 143 - 141 .
( 3 ) . ملك شاه ، كه به بند خاصبك گرفتار بود ، توانست به خوزستان بگريزد . او پس از مرگ محمد ادعاى سلطنت كرد و پس از تصرف اصفهان كس به بغداد فرستاد و خواست تا سلطنت او را تصديق نمايند ، ولى ابن هبيرهء وزير به روزگار عموى ملكشاه ، سليمان شاه ، توانست از طريق كنيزى ملكشاه را زهر دهد و به ادعاهاى او بر سلطنت پايان بخشد . اين در ربيع الاول سال 555 ه بود . ابن اثير 11 / 99 - 98 و بندارى 295 .