جاولى جاندار و عباس در خدمت سلطان بودند .
به سال پانصد و سى و هشت ملك داود بن سلطان محمود به ناگهان بهدست باطنيان در تبريز به قتل آمد . « 1 » سلطان مسعود عمّ او بود ؛ دخترش را به زنى به او داده ، تبريز را آن وى نموده و بدانجا بر تختش نشانيده بود . هم بدين سال ، دوستى پايدارى در ميانهء عباس ، خدايگان رى ، و بوزابه خدايگان فارس ، پديد آمد و آندو همداستان شدند كه سلطنت خواهند . ازاينرو بوزابه به سلطان مسعود نامه كرد كه من سر آن دارم كه به خدمتت آيم ، و از شيراز با ملك محمد و ملكشاه ، فرزندان سلطان محمود برادر سلطان مسعود ، حركت كرد . عباس هم با سليمان شاه ، برادر سلطان ، از رى بهدرآمد ؛ بهظاهر فرمانبردار بودند و در نهان جز آن . بديناحوال سلطان به امير جاولى جاندار نامه كرد و او را فراخواند ، اما او را آزرده يافت ، كه سلطان وزير خويش ابو العزّ بروجردى را بىرخصت او در بند آورده بود . سلطان كه اين بدانست ، سواران خويش به بغداد فرستاد و خود با اميران ، حاجب كبير عبد الرحمان بن طغايرك كه با جاولى خويشى سببى داشت ، و خاصبك بن بلنكرى ، رو به راه آورد . « 2 »
در اين ميان ، بوزابه و عباس به همدان رفتند تا كار خويش پى گيرند ، اما سلطان مسعود را نيافتند و رشتهء خويش پنبه ديدند . اين زمان امير ناصر الدين خطلبا بازدارى بديشان پيوست و همگى به امير جاولى جاندار نامه كردند و او را گفتند : « تو امير و بزرگ مايى و گر به نزدمان آيى ، سركردهء سپاه آن كس خواهى بود كه بر تخت شاهى نشيند ، و ما همگى فرمانبردار تو خواهيم بود » . جاولى در پاسخ بديشان نامه نبشت و آنان را سپاس گفت و فرستادهء ايشان به خوشى بازگرداند . سپس سپاهيان فراهم آورد و اياز ، كه در حيات ملك داود اتابك او بود ، و امير شيرين بن اقسنقر به دو پيوستند . جاولى به شتاب با ايشان به همدان رفت تا با شورشيان بر سلطان مسعود نبرد كند ، اما چو ديد كه زمستان همهء شهرها را فراگرفته و برف راهها را بسته است ، با لشكرش انجمن كرد و كس به نزديك سلطان مسعود به بغداد فرستاد و او را بخواند . سلطان به شتاب
هامش
( 1 ) . ملك داوود را اسماعيليان در محرم سال 538 ه كشتند . ابن قلانسى 277 و بندارى 195 .
( 2 ) . سلطان مسعود وزير خود ، بروجردى ، را دستگير كرد و مرزبان بن عبيد اللّه بن نصر اصفهانى را پس از او وزارت داد و بروجردى را به وى سپرد ، كه اموالش را گرفت و او در بند بمرد . ابن اثير 11 / 39 و بندارى 196 - 195 و راوندى 336 .
سلطان از بيم بوزابه و عباس تصميم گرفته بود كه حمايت جاولى را بهدست آورد ، ولى قتل وزيرش باعث شد كه جاولى از يارى سلطان تنزند . بندارى 199 .
جاولى دخت عبد الرحمان بن طغايرك را به زنى داشت . بندارى 193 .