و او را ديد و مجذوب او گشت و هر روز نزد راهب مىرفت و به سخنان او گوش فرا مىداد ، يكى از اين روزها ديد مارى جلو مردم را گرفت و نمىتوانند بروند .
پس غلام گفت : من امروز كار ساهر و راهب را خواهم فهميد و سنگى به دست گرفت و گفت : بار خدايا اگر امر راهب نزد تو محبوبتر است اين مار را بكش و سنگ را انداخت و مار را كشت و مردم راحت شدند و به راه خود ادامه دادند .
غلام اين قضيّه را به راهب گفت و راهب گفت : اى فرزندم تو مورد ابتلا و آزمايش قرار خواهى گرفت و كسى را نزد من راهنمايى نكن .
و غلام مردم را مداوا مىكرد و كور و ابرص را شفا مىداد ، در اين ميان همنشين و نديم ملك نابينا شد ، نزد او آمد و اموال فراوانى به او داد و گفت : مرا شفا بده و اين همه اموال از آن تو باشد .
وى پاسخ داد : خداوند شفا مىدهد ، اگر تو به خدا ايمان بياورى من دعا مىكنم تا شفا يا بى ، همنشين ملك ايمان آورد ، غلام دعا كرد و او شفا يافت .
وقتى نديم نزد پادشاه آمد ، پادشاه به او گفت : چه كسى تو را شفا داد ؟ او گفت : پروردگارم ، شاه گفت : مرا مىگويى ؟
گفت : نه ، پروردگار من و پروردگار تو خداى تعالى است .
پس شاه او را گرفت و از او جدا نشد تا مجبور به نشان دادن غلام شد و غلام را هم مجبور كردند تا راهب را نشان دهد ، وقتى راهب را شناختند او را با ارّه دونيم كردند و به غلام گفت : از دين خود برگرد او امتناع نمود ، پس دستور داد او را بالاى كوهى ببرند ، اگر از دينش
بيان السعادة في مقامات العبادة ( فارسى ) — صفحة 488
مساهمون: سلطان محمد گنابادى ( سلطان عليشاه )
ص٤٨٨