به او گفتند .
به شدّت غضبناك شد و سپس گفت : من اين مسير را دوست نداشتم ، من عزيزترين عرب هستم ، من گمان نمىكردم بمانم و چنين چيزى بشنوم و حالم تغيير نكند .
سپس به اصحابش رو كرد و گفت : اين عمل و كار شماست ، آنان را به منزلهاى خود راه داديد و با اموالتان كمك كرديد و با جانهايتان حفظ كرديد و گردنهايتان را براى كشته شدن آماده نموديد ، پس زنان شما را بيوه و كودكانتان را يتيم نمودند ، اگر آنان را اخراج مىكرديد عيال غير شما مىشدند .
سپس گفت : اگر ما به مدينه برگرديم ما عزيزها ذليلها را بيرون مىكنيم و زيد بن ارقم كه نوجوان بود در ميان آن جمع سخنان عبد اللّه بن ابى را شنيد و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در وقت گرما زير سايهى درختى نشسته بود و نزد او گروهى از اصحابش ( مهاجر و انصار ) بودند ، زيد آمد و آنچه را كه عبد اللّه بن ابى گفته بود به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله خبر داد .
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : شايد تو توهّم و خيال كردى اى نوجوان ، گفت : نه به خدا سوگند ، من توهّم نكردم .
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : شايد تو بر آن خشم كردى ، گفت : نه به خدا سوگند من غضبناك نشدم .
فرمود : شايد اشتباه فهميدى گفت : نه به خدا سوگند .
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به شقران مولاى خود فرمود : بار شتر را ببندد .
شقران شتر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را آماده كرد و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله سوار شد و مردم اين مطلب را فهميدند و گفتند : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چنين نبود كه در
بيان السعادة في مقامات العبادة ( فارسى ) — صفحة 190
مساهمون: سلطان محمد گنابادى ( سلطان عليشاه )
ص١٩٠