مكّه مىشد ، خاطب بن ابى بلتعه نزد آن زن آمد و نامهاى به اهل مكّه نوشت و به آنها خبر داد كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله قصد آنها را دارد .
پس آن زن درحالىكه خوشحال بود و نامه را هم همراه داشت از آنجا خارج شد و او نامه را لابلاى موهايش مخفى كرده بود جبرئيل بر پيغمبر نازل شد ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را از قضيه آگاه نمود ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله على عليه السّلام و عمّار و عمر و زبير و طلحه و مقداد و أبا مرثد را فرستاد در حالى كه همه اينها از سواران شجاع بودند .
و به آنان فرمود : برويد تا به روضه برسيد و نامه را از آن زن بگيريد ، آنان بيرون آمدند و به آن مكان معيّن رسيدند وزن را در آنجا يافتند و به او گفتند : نامه كجاست ؟
آن زن سوگند به خدا ياد كرد كه نامهاى همراه او نيست هر چه او را تفتيش و جستجو كردند نامه را نيافتند ، تصميم گرفتند كه برگردند ، على عليه السّلام فرمود : به خدا قسم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دروغ نگفته است و شمشيرش را از غلاف كشيد و فرمود : نامه را بيرون بياور و گرنه گردنت را مىزنم .
نامه را از ميان موهايش بيرون آورد ، اينها نامه را گرفتند و نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله برگشتند .
پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به خاطب فرمود : چه چيزى تو را واداشت چنين نامهاى بنويسى ؟ خاطب گفت : يا رسول خدا به خدا سوگند از وقتى كه اسلام آوردم كافر نشدم و از وقتى كه با تو خالص شدم غشّ و حيله نكردم ، ولى ديدم هر يك از مهاجرين در مكّه كسى دارند كه عشيره و طايفهاش را از جنگ بازدارند و از آنان حمايت كنند و من غريب بودم و كسى نداشتم و اهل من در وسط و ميان آنانست و بر اهل خويش
بيان السعادة في مقامات العبادة ( فارسى ) — صفحة 139
مساهمون: سلطان محمد گنابادى ( سلطان عليشاه )
ص١٣٩