به اين « 1 » كتاب اندر همى گويد كه زيد را علّتى افتاده بود چنان كه نزديك زنان نتوانستى شدن ، و زيد آن علّت همى دانست اندر تن خويشتن و لكن پنهان همى داشت تا آن وقت كه خداى عزّ و جلّ اين آيت بفرستاد بشان زيد و گفت :
وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ
. « 2 » و گفتى مر زيد را آن كه خداى عزّ و جلّ منّت نهاد بر وى و بدان كه وى را اسلام داد ،
وَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ
، « « 3 » » و تو نيز منّت بر وى نهادى بدان كه وى را بفرزندى بپذيرفتى . و خداى عزّ و جلّ وى را اسلام روزى كرد ، و پيغامبر عليه السّلم وى را بفرزندى بپذيرفت ، و او را گفتا تو گفتى :
أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَ اتَّقِ اللَّهَ وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ
. « « 4 » » و اين آيت بشان زيد آمده است نه بشان پيغامبر صلّى اللَّه عليه . گفتا يا زيد پنهان همى دارى اين علت اندر تن خويش ، و از مردمان همى ترسى و از خداى عزّ و جلّ حق تركه ترسى از آنچه از مردمان .
پس زيد با آن علّت طاقت نمىداشت و مر آن زن خويش را طلاق داد چنان كه خداى عزّ و جلّ گفت :
فَلَمَّا قَضى زَيْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناكَها
. « « 5 » » گفتا چون زمانه فراز آمد كه زيد زن خويش را طلاق داد ما وى را از پس عدّت به تو داديم بزنى . و الوطر هاهنا الطّلاق ، و اين وطر بدين جايگاه طلاق است .
پس اكنون اگر كسى چيزى گويد كه آن به قرآن اندر ناطق نيست آن ازو بنپذيرند . « 6 » پس پيغامبر صلّى اللَّه عليه و سلّم زينب را زن كرد و زينب بر زنان ديگر گردن كشى كردى « 7 » و گفتى كه مرا خداى
هامش
( 1 ) جرير الطبرى بدين . ( آ . بو )
( 2 ، 3 ، 4 ، 5 ) الاحزاب 37
( 6 ) فرامه پذيرند . ( بو )
( 7 ) فخر كردى و گردن كشيدى . ( بو . آ )