پس چون مروان را آن زخم رسيد و او را بيرون بردند بدان خانه كه عثمان رضى اللَّه عنه اندر آنجا بود خالى بود . و آن غلامان عثمان را بيشتر كشته بودند .
و اوّل كس كه اندران خانه شد محمّد بن ابى بكر بود ، و ريش عثمان رضى اللَّه عنه بگرفت و او را گفت يا عثمان چون همى بينى ؟ عثمان نگاه كرد و آن محمّد بن ابى بكر بود كه ريش او گرفته بود و گفت كه اى محمّد اگر « 1 » پدرت زنده بودى و اين ريش چنين بدست تو اندر ديدى با تو هم داستان نبودى ، و روا نداشتى . محمّد بن ابى بكر چون اين سخن از عثمان رضى اللَّه عنه بشنيد دست از ريش او بازداشت و ازان خانه بيرون آمد .
پس مردى بود نام او كنانة بن بشر و خويشتن را بدان خانه اندر او كند و خواست كه عثمان بزند عبد الرّحمن بن عدّاس و خافقى بن عمرو و سودان بن حمران ، ايشان كه مهتران غوغا بودند بانگ كردند و كنانه را گفتند مزن كه ما را خون او به كار نيست ، و هر سه پيش عثمان رضى اللَّه عنه آمدند و گفتند اى مرد خويشتن را ازين خليفتى بيرون آر ، و خويشتن را ازين بلا باز خر ، و ازين عذاب برهان تا ترا نكشند .
عثمان رضى اللَّه عنه گفت كه اين كار مرا خداى عزّ و جلّ دادست و هيچ كس از من نتواند ستدن مگر خداى عزّ و جلّ ، و مصحف بر كنار عثمان بود و گفت با من بدين سخن خداى كار كنيد .
پس اين مهتران بيرون آمدند و كنانه آنجا بود و كاردى بزد بر
هامش
( 1 ) و ريش عثمان بگرفت و او را گفت اى پسر عفان چون بينى ؟ عثمان رضى اللَّه عنه ريشى بزرگ داشت . پس عثمان نگاه كرد آن محمد بن ابى بكر بود . گفت يا پسر بو بكر اگر . ( بو )