تو گله است . پيغامبر عليه السّلم گفت يا عثمان هيچ غم مدار و چاشت مخور تا با من خورى كه تو امروز به من رسى و چاشت با من خورى . پس عثمان رضى اللَّه عنه از خواب بيدار شد و دانست كه كار او ببود . مروان حكم را گفت و غلامان را كه حرب مكنيد كه من چنين خوابى بديدم و من دانم كه كار من ببودست . مروان گفتا اوّل جانهاى ما برود پس آزارى به تو رسد .
پس اين غوغا بسراى عثمان رضى اللَّه عنه اندر افتادند و پانصد مرد باندرون سراى اندر بودند ، و غوغا پنج هزار مرد گرد آمده بودند ، و آن روز همه روز حرب همى كردند تا خلقى بسيار به آن سراى اندر كشته شدند ، و اين حرب را حرب الدّار خوانند و حربى معروف است ، و مدينه را مدينهء رسول « 1 » خوانند و مدينة الهجره نيز گويند ، و مركز الاسلام نيز گويند . و مروان حكم « 2 » سلاح پوشيده بود و جنگ سخت همى كرد ، و خلقى را بكشت . پس مردى بود كه او را عروة بن النباح « 3 » اللّيثى خواندند و مروان شمشيرى بزد و يك ران او بيرون انداخت . آن مرد از درد آن زخم برگشت و شمشيرى بر گردن مروان زد ، و گردن او يك نيمه ببريد ، و سرش اندر آويخت و بيفتاد و او را بكشته بيوكندند . و ابو حفصه غلام او را بخواندند و پنداشت كه او را كشتهاند ، و او را برداشت و بخانهء پير زنى اندر برد و آن پير زن « 4 » گردن او را باز دوخت ، و دارو كرد ، و مروان درست گشت ، و نيك باز بود ، و گردنش هم چنان كژ مانده بود تا روز مرگ ، و نام آن پير زن فاطمه بنت اوس بود .
هامش
( 1 ) مدينة الرسول . ( بو )
( 2 ) و مروان بن الحكم نيز . ( بو )
( 3 ) عروة بن البداج . ( بو )
( 4 ) گنده پير . ( بو )