خانه اندر ريخته شد بيك جاى .
پس خافقى بن عمر آنجا بود گفتا : يا طلحة بن عبيد اللَّه قد قتلت « 1 » ابن عفان . و طلحه خود آنجا نبود و لكن خافقى اين سخن از بهر آن گفت تا مردمان چنان دانند كه طلحه آنجاست . پس چون اين خبر بطلحه رسيد كه عثمان را بكشتند گفتا :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
. « 2 » و پس ازان اين آيت ياد كرد كه خداى عزّ و جلّ همى گويد :
كَمَثَلِ الشَّيْطانِ إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اكْفُرْ ، فَلَمَّا كَفَرَ قالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكَ
. « 3 » و اين مثل مروان بن الحكم را زد .
و هيچ كس بكشتن عثمان رضى اللَّه عنه شادى نكرد مگر عمرو بن العاص ، و چنين گويند كه همى روز همى گفتى كه مرا آرزو است كه عثمان را بكشند ، و چون بكشتند او را گفت : قد يضرط العير و الكية « 4 » فى النار . و اين مثلى است . گويند مردى بود صيّاد و گور گرفتى و چون بگرفتى داغ كردى و دست بازداشتى ، و گور چون شادى كند بدود و تيز دهد . و پس اين سخن مثل گشت بعرب اندر ، گويند گور شادى همى كند و تيز همى دهد ، و صيّاد داغ به آتش اندر نهادست . و عرب كسى را كه اندر شادى باشد اين مثل زند .
و چنين گويند كه اين روز كه عثمان رضى اللَّه به بام خانه برآمده بود آن غوغا او را مىگفتند كه خويشتن را خلع كن و ازين خليفتى بازگرد تا ترا نكشيم . عثمان رضى اللَّه عنه همى گفت كه خون من بچه كار همى حلال داريد كه داماد پيغامبر عليه السّلامام به دو دختر ، و من از پيغامبر صلّى اللَّه عليه و سلّم شنيدم كه او گفت :
لا يحلّ بدم المؤمن الا باحدى
هامش
( 1 ) قد قتلنا . ( بو )
( 2 ) البقره 158
( 3 ) الحشر 16
( 4 ) و المكواة .
( مجمع الامثال )