پس علىّ بن ابى طالب كرّم اللَّه وجهه بيامد و پيش عثمان رضى اللَّه عنه بنشست ، و عثمان رضى اللَّه عنه گفت ، يا على اين مردمان از من همى چه خواهند ؟ علىّ رضى اللَّه عنه گفت كه ايشان نامهاى دارند به مهر تو و به خط مروان حكم ، و همى گويند كه تو فرمودهاى آن نبشتن . عثمان رضى اللَّه عنه گفت باللّه كمن ازين نامه خبر ندارم . محمّد بن مسلمه آنجا حاضر بود و گفت كه راست همى گويد كه او از آن نامه خبر ندارد كه آن مروان نبشته است بىفرمان او . عثمان رضى اللَّه عنه گفتا مروان نيز هم نيارستى كردن مگر كسى افتعالى كرده است . پس على رضى اللَّه عنه گفت كه اين مهتران ايشان را بخوان و حديث ايشان بشنو . عثمان رضى اللَّه عنه گفتا نبايد كه ايشان بر من دلير شوند . علىّ رضى اللَّه عنه گفت كه دير است تا ايشان بر تو دليراند .
پس در باز كردند و آن مهتران غوغا را اندر خانه آوردند . و از ايشان يكى عبد الرّحمن بن عداس بود ، و دوم سودان بن حمران ، و سهام الخافقى بن عمرو ، و چهارم قبيص بن قيس « 1 » و اين چهار تن بودند كه مهتران آن غوغا بودند از بصره و كوفه و مصر . پس ايشان اندر آمدند و بخليفتى بر وى سلام نكردند . گفتند سلام عليكم . على رضى اللَّه عنه جواب داد و گفت ،
و عليكم السّلم و رحمة اللَّه و بركاته .
پس ايشان عثمان را رضى اللَّه عنه گفتند كه ما يك بار آمديم كه از
هامش
( 1 ) و آن مهتران غوغا را اندر خواندند و ايشان اندر آمدند . يكى عبد الرحمن بن عداس بود و ديگر سودان بن حمران بود و نيز خافقى بن عمرو بود و نيز قبيص بن قيس بود . ( بو ) [ و كان رؤساؤهم اربعه : عبد الرحمن بن عديس البلوى . و سودان بن حمران المرادى ، و عمرو بن الحمق الخزاعى . و قد كان هذا الاسم غلب حتى كان يقال حبيس ابن الحمق و ابن النباع . ( تاريخ طبرى ) ]