فرستاد ، و على بن ابى طالب رضى اللَّه عنه را بخواند و اين بيت بنبشت و پيش او فرستاد :
فان كنت مأكولا فكن انت آكلى * و الّا فادركنى و لم اتمزّقى
پس علىّ بن ابى طالب رضى اللَّه عنه برخاست و بيامد و آن مردمان را بانگ بر زد و گفت چرا طعام و شراب ازين خليفت رسول صلّى اللَّه عليه باز مىداريد ؟ « 1 » و عثمان رضى اللَّه عنه پيوسته به روزه بودى .
و از زنان پيغامبر صلّى اللَّه عليه هيچ كس بمدينه نبودند جز امّ حبيبه بنت ابى سفيان . و عايشه نيز رضى اللَّه عنها بمدينه بود و لكن برادرش محمّد بن ابى بكر با اين مردمان بود كه غوغا مىكردند و با ايشان يكى شده بود . پس عايشهء صدّيقه رضى اللَّه عنها نيّت حج كرد از بهر آن كه تا مگر برادرش را محمّد بن ابى بكر را با خويشتن بتواند بردن . پس چون كار حجّ راست كرد پيش برادر رفت محمّد بن ابى بكر ، و گفتا يا برادر من نيّت حج كردهام و مرا هيچ محرم نيست ، بايد كه با من بيايى و مرا به حج برى . محمّد با او بنرفت و گفتا محرم چه كنى همه جهان محرم تواند هر چه مسلماناناند . پس عايشه رضى اللَّه عنها برفت و برادرش با وى بنرفت .
پس امّ حبيبه برخاست و بر اشترى نشست ، و لختى آب و طعام برداشت كه مگر پيش عثمان رضى اللَّه عنه تواند بردن . و چون بدر سراى عثمان رضى اللَّه عنه رسيد آن غوغا گرد وى برآمدند ، و گفتند ، كجا همى روى ؟
او گفت مرا با عثمان رضى اللَّه عنه كارى هست . ايشان روى به دو اندر نهادند ، و او را همى زدند تا از اشتر اندر افتاد و سرش بشكست ، و پس او را برداشتند و به خانه باز بردند .
هامش
( 1 ) ازين مرد باز داريد . ( بو )