كشيد تا آن را بگيرد ، و چون خداى عزّ و جلّ او را گفته بود كه ، لا تخف ، مترس ، نمىترسيد و لكن از بهر تواضع دست بآستين دركشيد .
و چون موسى عليه السّلم دست بدان مار كرد كه بگيرد در حال هم چنان عصا گشت كه بود .
پس خداى عزّ و جلّ گفت :
وَ أَدْخِلْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ
. « 1 » گفتا دست بجيب پيراهن اندر كن . دست بجيب اندر كرد و بيرون آورد و سپيد و روشن همى تافت چون آفتاب .
پس چون دل موسى عليه السّلم آرام گرفت و يقين شد كه آن پيغامبرى است كه خداى عزّ و جلّ او را داده است . « 2 » پس خداى عزّ و جلّ او را پيغام داد و پيش فرعون فرستاد ، و گفت :
اذْهَبْ إِلى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى
. « 3 » گفتا برو سوى فرعون كه او طاغيست و بدبخت ، و اين عصا و اين دست پيش وى بيرون آر ، و اين هر دو ترا حجّت است پيش فرعون ، چنان كه خداى عزّ و جلّ گفت :
فَذانِكَ بُرْهانانِ مِنْ رَبِّكَ إِلى فِرْعَوْنَ وَ مَلَائِهِ ، إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقِينَ
. « 4 » پس چون موسى عليه السّلم پيغامبرى يافت و دلش يقين گشت ، حاجت خواست و گفت :
رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي
. « 5 » و موسى عليه السّلم پارهاى « 6 » تند بود ، گفت يا ربّ دل من فراخ گردان . و از بهر آن گفت كه دانست كه اندر گزاردن پيغام تندى و سبك سارى نبايد . « 7 » پس گفت :
وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي
. « 8 » گفتا كار بر من آسان كن . پس گفتا :
وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي . يَفْقَهُوا قَوْلِي
. « 9 » گفتا اين گره از زبان من بردار تا سخن و گفتار من اندر يابند .
هامش
( 1 ) النمل 12
( 2 ) كه او را همى آيد . ( بو . صو ) - كه او را پيدا همى آمد . ( آ )
( 3 ) طه 24
( 4 ) القصص 32
( 5 ) طه 25
( 6 ) لختى . ( صو . بو . آ )
( 7 ) به كار نيايد . ( بو . آ )
( 8 ) طه 26
( 9 ) طه 28 - 27