برفت ، و چون به دو اندر رسيد گفت كه اين عصا امانت مردمان است ، و مرا سپردهاند ، باشد كه خداوندش بيايد و طلب كند و چون نباشد من خاين و شرمسار گردم . اكنون بايد كه باز من دهى تا ببرم و بنهم تا خداوندش بيايد . و موسى عليه السّلم گفت كه خداوند « 1 » اين عصا منم كه من ازين عصا بسيارى علامتها ديدم ، و اين خود ازان منست ، و باز تو ندهم . شعيب عليه السّلم گفت كه اين ازان تو نيست كه اين را بزنهار به من سپردهاند . و چون خداوندش بيايد و نباشد شرمسار « 2 » گردم .
و اندر ميان ايشان وحشت اوفتاد كه اين مىگفت من بردارم و آن مىگفت كه من بردارم .
پس « 3 » خداى عزّ و جلّ فريشتهاى بر مثال آدمىاى بفرستاد تا ميانجى ايشان بكرد تا دل هيچ دو بنماند . پس چون ايشان آن مرد را از دور بديدند كه مىآمد گفتند كه آن مرد كه مىآيد او را حاكم كنيم ، چنان كه او گويد هر دو بدان راضى باشيم . و چون آن فريشته به صورت آدمى نزديك ايشان رسيد ، ايشان هر دو قصهء آن عصا با او بگفتند . « 4 » آن فريشته گفت اين عصا بر زمين بنهيد ، پس برگيريد ، هر يكى كه برتواند گرفت ، خداوند عصا او باشد . پس برين قرار بدادند و هر دو بدين فصل راضى شدند ، و عصا بر زمين بنهادند . و
هامش
( 1 ) پس شعيب برخاست و از پس موسى برفت از بهر آن عصا ، و چون بموسى اندر رسيد او را گفت اى پسر بدان كه اين عصا آن كسانست و باشد كه خداوند اين بيايد .
موسى گفت خداوند . ( بو . آ . صو )
( 2 ) ظاهرا اشتباه كتابتى است ، بجاى « شرمسار » .
( 3 ) پس لجاج افتاد ميان ايشان . پس . ( بو . آ . صو )
( 4 ) تا ميان ايشان ميانجى كند . پس چون آن فريشته از دور پديد آمد . گفتند آنك مردى آمد او را ميانجى كنيم . پس چون آن فريشته از دور اندر رسيد ايشان آن قصه پيش وى بگفتند . ( بو )