بديد گفت كه ، بيا كه پدرم ترا طلب همى كند تا مزد آن كه گوسفندان ما را آب دادى ترا بدهد . پس موسى عليه السّلم برخاست و با وى برفت .
و چون پيش شعيب عليه السّلم رسيد قصّهء خويش با ايشان بگفت كه قبطيان مرا طلب كنند ، و از ايشان بگريختهام . شعيب « 1 » عليه السّلم .
گفت :
لا تَخَفْ ، نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ
. « 2 » گفتا مترس كه برستى از آن گروه ستمكاران . و او را گفت كه يا موسى بايد كه تو اين جايگاه پيش ما بباشى كه من ترا تيمار دارم كه ما را شبانى به كار مىبايد كه گوسفندان ما را همى دارد .
پس موسى عليه السّلم گفت كه يا شعيب ، من پيش تو بباشم و ترا خدمت كنم بهر چه تو فرمايى ، و لكن بدان شرط كه تو اين دختران را يكى بزنى به من دهى . شعيب عليه السّلم گفت كه بدهم ، و لكن بايد كه تو هشت سال خدمت من بكنى تا كابين دخترم بداده باشى ، پس اين دختران من هر يكى كه تو خواهى بزنى به تو دهم ، و اگر ده سال تمام كنى آن از نزديك تو است . و اين آنست كه خداى عزّ و جلّ گفت :
قالَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنْكِحَكَ إِحْدَى ابْنَتَيَّ هاتَيْنِ عَلى أَنْ تَأْجُرَنِي ثَمانِيَ حِجَجٍ ، فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِكَ
. « 3 » پس موسى عليه السّلم گفت كه شرط من با تو هشت سال بيش نيست . پس اين شرط بكردند ، و موسى عليه السّلم قصد آن كرد كه بگوسفندان رود .
پس بخانهء شعيب عليه السّلم عصاها بود بنام پيغامبران ، و اين عصاى موسى عليه السّلم فريشتهاى آورده بود بر مثال آدمى ، و آن عصا شعيب عليه السّلم را داد ، و به دو سپرد ، و گفت كه اين را نگاه دار و نگر كه
هامش
( 1 ) پيش وى بگفت . شعيب . ( بو )
( 2 ) القصص . 25
( 3 ) القصص 27