او بود ، و از بهر او سپرده بودند . و موسى عليه السّلم را ازان عصا بسيار علامتها پديدار آمد ، و آن را همى داشت و از دنبالهء گوسفندان همى رفت تا آن وعده كه كرده بودند تمام شد . و گروهى گويند كه هشت سال خدمت كرد . و گروهى گويند ده سال تمام بكرد . پس چون تمام شده بود شعيب عليه السّلم دختر بزنى بوى داد . و گويند كه دختر كوچكتر بود و آن يكى بود كه بطلب وى رفته بود .
و چون موسى عليه السّلم زن كرد و فرزندان در وجود آمدند ، و خواسته چيزى گرد كرده بود ؛ او را آرزو ديدار مادر و پدر مىكرد ، و مىخواست كه برود و ايشان را باز بيند . پس از شعيب عليه السّلم دستورى خواست ، و گفت كه مرا آرزو ديدار مادر و پدر مىكند كه مدّتى گذشت تا ايشان را نديدم . اكنون بايد دستورى دهى تا من بروم و ايشان را بينم . شعيب عليه السّلم او را دستورى داد . پس او برخاست و زن و فرزند با خود ببرد و آهنگ مصر كرد . « 1 » و چون پارهاى رفته بود و آن عصا با خود برده بود ، شعيب عليه السّلم را حديث عصا ياد آمد ، و گفت كه موسى برفت و آن عصاى امانت مردمان با خود ببرد ، و باشد كه خداوندش بيايد و طلب كند ، و پس من خاين باشم و شرمسار « 2 » گردم ، و برخاست و از پس موسى عليه السّلم
هامش
( 1 ) و همى رفت با آن گوسفندان تا مزدورى شعيب تمام كرد . پس شعيب دختر خويش را بزنى بموسى داد . و حسين فضل را پرسيدند كه موسى شعيب را ده سال كار كرد يا هشت سال ؟ گفت : عمل اوفاها و نكح صغراها . گفت تمامترين كار بكرد يعنى ده سال و كهترين دختر را بزنى كرد . پس موسى را عليه السّلم كودك آمد از دختر شعيب .
و چون زن و كودك و خواسته فراهم آمد آرزوى مادر و پدر او را بگرفته بود ، و از شعيب دستورى خواست و برفت و آهنگ مصر كرد . ( بو . آ . صو )
( 2 ) ظاهرا اشتباه كتابتى است ، بجاى « شرمسار » .