كه خدمتى از آن تو مىكند و گوسفندان ترا مىدارد ، اكنون اين مرد را بمزدورى گير كه هم با قوّه و مردانه است و هم بامانت است . و اين آنست كه خداى عزّ و جلّ گفت :
قالَتْ إِحْداهُما : يا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ
. « 1 » و چون اين دختران پيش پدر اين حديث بكردند ، پدر ايشان را گفت كه : يا دختران شما قوّة او ديدى امينى او از چه مىدانى كه امين است . « 2 » دختران گفتند كه يا پدر چون دلو از چاه بر مىكشيد ما برفتيم و بتعجّب درو مىنگرستيم كه دلوى كه بچهل مرد توانا بر توانستندى كشيدن او چنان تنها بر مىكشيد ، و ما عجب درمانده بوديم ، و پيراهن ما كهنه بود و دريده ، و اندام ما پديدار مىآمد ، و او گفت كه از آن سوتر شويد « 3 » تا چشم من بر اندام شما نيوفتد كه نشايد و بزه باشد . پس ما از پيش چشم او از آن سوتر رفتيم ، و پس دانستيم كه هم با قوّت است و هم امين است .
پس شعيب عليه السّلم گفت وى را بخوانيد . ايشان بطلب وى رفتند .
و موسى عليه السّلم چون آب بركشيده بود گرمش بود ، و نيز گرسنه بود ، و بسايهاى شده و مىگفت كه يا ربّ مرا گرسنه شده است نان بفرست . « 4 » چنان كه خداى عزّ و جلّ گفت :
فَسَقى لَهُما ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ فَقالَ رَبِّ إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ
. « 5 » پس يك دختر برفت و موسى عليه السّلم را طلب كرد و چون او را
هامش
( 1 ) القصص 26
( 2 ) كه قوتش ديدى كه آب بركشيد چه دانستى كه بامانتست .
( بو )
( 3 ) او ما را زانستر كرد . ( بو )
( 4 ) چون آب بركشيده بود و گرمش بود و گرسنه شده بود و بسايه اندر شده بود . گفت يا رب مرا گرسنگى همى باشد نان فرا ده . ( بو )
( 5 ) القصص 24