ايشان را گفت كه شما از آن سوتر شويد كه اندامتان پديدار مىآيد تا چشم من بر آن نيوفتد كه نشايد و بزه باشد ، و من آب بركشم و گوسفندان شما را و ديگران را جمله آب دهم . پس آن دختران از آن سوتر رفتند و موسى عليه السّلم آب بركشيد و آن گوسفندان را و آن مردمان را كه بر سر چاه بودند جمله را سيراب گردانيد .
و از بهر اين است كه گفتهاند « 1 » كه هر پيغامبرى زور و قوّت چهل مرد دارد . و پيغامبر ما صلوات اللَّه عليه زور و قوّت چهل پيغامبر خداى عزّ و جلّ او را بداده بود . « 2 » پس آن دختران چون گوسفندان را سيراب كردند پيش پدر باز رفتند و گفتند كه : يا پدر ما مردى را ديديم بدين قوّت و مردانگى كه بدان سر چاه آمد و آن سنگ سر چاه كه بچهل مرد توانا برتوانند گرفت از سر چاه تنها برگرفت ، و آن دلو كه چهل مرد توانا به كار بايند تا آب بركشند هم تنها از چاه بر كشيد ، و گوسفندان ما را و آن ديگران را جمله سيراب كرد . و تو همه روز مزدورى طلب مىكنى
هامش
( 1 ) پس چاهى بود كه بدان ناحيت همه آب از آن چاه خوردندى ، و بر سر آن چاه دلوى بود كه تا چهل مرد بهم نيامدى آن دلو را كار نه توانستى بستن . و چون موسى عليه السلم آنجا فراز رسيد گروهى مردم ديد آنجا ايستاده و همى پائيدند تا چهل مرد تمام شود كه آب از آن چاه بركشند . و از آن سوىتر نگاه كرد دو زن را ديد يكى رمه گوسفندان كه بدان كنارها ايستاده بود مىداشتند . موسى آن دو زن را گفت شما كيستايد و چرا اينجا ايستادهايد ؟ گفتند ما دختران شعيبايم پيغامبر خداى عز و جل ، و اكنون اينجا ايستادهايم تا چهل مرد گرد آيند و آب ازين چاه بركشند و ما نيز اين گوسپندان را آب دهيم . موسى عليه السّلم فراز رفت و آن سنگ را از سر چاه برداشت و آن دلو را كه چهل مرد بايستى تا كشيدندى بچاه فرو هشت و آب بركشيد و آن گوسفندان را آب داد و ايشان را گسيل كرد . و از بهر اينست گفتهاند .
( بو )
( 2 ) و پيغامبر ما را صلوات اللَّه عليه و سلم بچهل پيغامبر مرسل نيرو بود . ( بو )