پايچه ازار پاى بركشيد تا آن ساق پاى وى پديد آمد . « 1 » و سليمان عليه السّلم بديد ، و گويند كه هيچ موى بر آن نبود ، و آن ديوان از دروغ گفته بودند ، و بر چشم سليمان سخت نيكو آمد . اكنون نيز اگر كسى زنى كند « 2 » روا بود كه آن ساق پاى وى بنگرد .
و آن عرش بلقيس بر آن كنارهء بساط نهاده بودند ، و چون بلقيس اندر آمد گفتند :
أَ هكَذا عَرْشُكِ
؟ « 3 » گفتند نه اينست عرش تو ؟ گفتا : كانّه هو . گفت گو اى كه آنست .
پس بلقيس چون ساق پاى برهنه كرد و سليمان عليه السّلم بديده بود گفتند كه ساق بپوش كه اين نه آب است كه اين آب گينه است ، از بهر آن كه سليمان عليه السّلم نخواست كه كسى ديگر آن ساق وى بيند .
و اين آنست كه خداى عزّ و جلّ گفت :
فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ كَشَفَتْ عَنْ ساقَيْها ، قالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوارِيرَ
. « 4 » پس بلقيس پيش سليمان عليه السّلم اندر آمد و مسلمان شد و گفت :
رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ
. « 5 » پس سليمان عليه السّلم وى را بزنى كرد .
و قومى گويند كه چون سليمان عليه السّلم ساق وى بديد بران جاى موى بود بسيار دراز و سياه و آن زشت آمد « 6 » او را ، و پس ديوان را
هامش
( 1 ) بفرمود ديوان را تا يكى صرح بكردند از آبگينه درازاى آن صدرش و پهناهم چندان . چنان كه گفت تعالى : انه صرح ممرد من قوارير و آن چنان باشد چون جاى پر آب و پوشش از آبگينه ، و سليمان بفرمود ، تا تخت او بر سر آن آبگينه افكندند و زير آن آبگينه آب بود چنان كه كسى اندر آن نگرستى پنداشتى آن آبست ، و تخت سليمان بر سر آبست ، و بميان آب اندر همى بايد رفتن . پس بلقيس شلوال پاچه بركشيد و ساق را برهنه كرد . ( آ . صو )
( 2 ) اگر مردى زنى بزنى كند . ( آ .
صو . بو )
( 3 ) النمل 43
( 4 ) النمل 44
( 5 ) النمل 44
( 6 ) بزرگ و دراز و زشت آمد . ( بو )