و آن ديو را بسوختى .
و اندر محراب سليمان عليه السّلم هروزى درختى برستى و با سليمان عليه السّلم بسخن آمدى و از وى بپرسيدى كه تو چه درختى ، و چه چيز را به كار آيى ؟ « 1 » آن درخت بگفتى كه من فلان درختم و فلان چيز را به كار آيم . پس سليمان عليه السّلم آن درخت « 2 » بر كندى و جايى كه خود خواستى بنشاندى ، و يا آن درخت سايهدار بودى يا ميوهدار بودى ، يا اسپر غمى بودى و يا دارواى را به كار آمدى . پس سليمان عليه السّلم بفرمودى « 3 » تا نام آن درخت و آنچه آن درخت را به كار آمدى اندر كتب نبشتندى .
پس يك روز سليمان عليه السّلم بمحراب اندر درختى ديد برسته و از وى پرسيد كه تو چه درختى و بچه كار آيى ؟ گفت كه من خرّوبه « 4 » نام ام ، و من بخراب « 5 » اين مزكت به كار آيم . سليمان عليه السّلم گفت كه تا من زنده باشم هيچ كس مزكت را خراب نتواند كردن و لكن كه دانست كه آن درخت وى را آگاهى مرگ دهد . پس سليمان عليه السّلم آن درخت را ببريد و ازان چوب آن درخت عصائى بساخت ، و چون به نماز اندر ايستادى آن عصا را اندر دست گرفتى ، و چون « 6 » خواب بر وى غلبه كردى تكيه بران عصا زدى تا بتوانستى ايستادن .
و هنوز آن مسجد بيت المقدّس آبادان نشده بود چنان كه مىبايست ، و سليمان عليه السّلم دانست كه اگر او نماند آن مسجد كسى
هامش
( 1 ) كه تو چه چيزى و بچه كار آيى ؟ ( بو )
( 2 ) از محراب . ( بو )
( 3 ) يا اسپر غم بودى يا آنچه بدان كار شاهستى . پس بفرمودى . ( آ )
( 4 ) خرنوبه . ( آ ) - خرنوبه . ( بو ) - خرّوبه . ( صو )
( 5 ) و من بمحراب . ( آ . صو )
( 6 ) و به روى چسفيدى چون . ( بو )