عليه السّلام شاد گشت و گفت :
هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ
؟ « 1 » گفت اين فضل خداى منست و منّت او بر من و مرا همى بيازمايد تا شكر كنم وى را يا ناسپاسى كنم .
پس گفتا :
نَكِّرُوا لَها عَرْشَها نَنْظُرْ أَ تَهْتَدِي
؟ « « 2 » » گفتا ازين تخت بلقيس گوهرها بر كنيد و مخالف باز جاى نشانيد « 3 » تا بنگريم كه او باز داند يا نه . پس آن را همه بگردانيدند .
و چون بلقيس همى آمد ديوان بر وى حسد بردند و خواستند بلقيس را بر دل سليمان عليه السّلم سرد گردانند و بر چشم وى زشت كنند ، از جهت آن كه بلقيس سخت نيكو روى بود ، و اندران روزگار هيچ كس بجمال و نيكوى وى نبود . و ايشان گفتند كه تا آن جمال و نيكويى وى به چشم سليمان در نيايد ، و برفتند و سليمان عليه السّلم را گفتند كه بلقيس را بر ساق پاى موى بسيار است و آن پاى او سخت زشت است . و سليمان عليه السّلم خواست كه آن ساق وى ببيند تا ايشان آن سخن راست ميگويند يا دروغ . پس ديوان را بفرمود تا پيش تخت سليمان عليه السّلم بساطى بساختند از آب گينه ، و زير آن بساطى آب درش ( ؟ ) كردند و آن تخت سليمان عليه السّلم بر آن بساط آب گينه بنهادند ، و چنان بود كه هر كس كه در آن نگرستى پنداشتى كه آنجايگاه آب ايستاده است ، و تخت بر سر آب نهاده است .
و پس چون بلقيس بكنارهء آن بساط برسيد سليمان عليه السّلم را ديد كه بر تخت نشسته بود ، و آن تخت پنداشت كه بر سر آب نهاده است ، و آن بساط پنداشت كه جمله آب است ، و پاى برهنه كرد و
هامش
( 1 ، 2 ) النمل 40
( 3 ) كم بيش كنيد . ( آ . صو . بو )