نگاه كرد ، و چون داود را ديد كه در وى مىنگرد ، سر بجنبانيد و همه اندام خويش به موى بپوشانيد . و داود عليه السّلم چون آن سر و موى وى چنان ديد مبتلاتر گشت و سرباز « 1 » كشيد . باز دانست كه آن زن كيست و شوهر وى كيست و او را چه گويند .
و شوهر وى مردى بود كه او را اوريا گفتندى و نام آن زن بسابيع بنت الياس بود . « 2 » و اين زن از فرزندان پيغامبران بوده بود و او ريا و آن زن هر دو از بزرگ زادگان « 3 » بودند .
پس داود عليه السّلم سپاهى فرستاده بود به ثغرى از ثغرهاى كافران بحرب . پس داود عليه السّلم با آن سپاه سالار خويش كه آن جا بود نامه نوشت و گفت كه چون بمصاف رويد او ريا را در پيش صف بدار ، و او ريا با آن لشكر بود ، و ايشان را تابوتى بود كه در پيش لشكر داشتندى و هر كى در پيش آن تابوت ايستاده بودندى باز نتوانستندى گشت ، يا مصاف ببردندى يا هلاك گشتندى . « 4 » پس داود عليه السّلم در نامه نوشته بود كه او ريا را در پيش تابوت بدار . پس او را در پيش تابوت بداشتند و هم چنان اندران پيش تابوت جنگ همى كرد تا آن وقت كه كشته شد .
پس چون خبر كشته شدن او ريا بدان زن رسيد عدّت بداشت ، و
هامش
( 1 ) بپوشانيد و گفت پيغامبران بحرم مسلمانان نگرند ؟ ! داود مبتلاتر گشت و سر اندر .
( بو ) - بپوشانيد از داود ، چون او چنان كرد مبتلاتر گشت و سراندر . ( آ )
( 2 ) و آن زن زن مردى بود غازى ، نام او ريا ، و اين زن اوريا را نام او ساعة بنت الياس بود . ( بو ) - و آن زن زن مردى بود غازى ، و نام آن مرد اوريا بود ، و نام آن زن ساعه بنت الياس بود . ( آ ) - و نام وى بسابيع بنت الياس بود . ( صو )
( 3 ) و آن زن از فرزندان پيغامبران بوده بود ، و اين اوريا كه شوهر وى بود از فرزندان ملوك بود و هر دو از بزرگ زادگان . ( آ . بو )
( 4 ) نامه كرد كه اوريا را از پيش تابوت دار ، و اوريا اندران لشكر بود . و بدان وقت رسم چنان بودى كه هر كى اندر پيش تابوت بودى با زنه توانستى گشتن تا كشته شدى يا به مردى يا ظفر يافتى . ( بو . آ . صو )