زمين تر گشت ، و درختان از آب چشم او بررست ، و تا مدّت چهل شبانه روز بگذاشت ، و هم چنان بدان زاى همى گريست ، و سر از سجده برنداشت .
پس خداى عزّ و جلّ جبريل عليه السّلم را پيش وى فرستاد و گفت يا داود : ان الرب يقرئك السلم ، و داود عليه السّلم دانست كه آن عتاب است و گريانتر گشت . و چنين گويند كه چندان كه فرزندان « 1 » آدم بگريستند و بگريند تا روز قيامت آن گريه داود عليه السّلم بيشتر بود بدان چهل شبانروز كه گريه جمله خلقان تا روز قيامت و بدين همه گريستن هيچ گونه اندر عبادت كردن تقصير نكرد .
و سبب محنت داود عليه السّلم آن بود كه روزى انديشه كرد كه هرگز بود كه بنده كارى كند كه به آن كار اندر عبادت تقصير نايد يا بكردار يا بگفتار يا بانديشه ، پس « 2 » آن روزگار كه او را آن محنت پيش آمد گفت كه اين آن روزگار است . پس خداى عزّ و جلّ آن توبت وى بپذيرفت چنان كه گفت :
فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ راكِعاً وَ أَنابَ . فَغَفَرْنا لَهُ ذلِكَ
. « 3 » و چون جبريل عليه السّلم پيش وى آمد و او را بشارت داد بتوبت پذيرفتن ، داود عليه السّلم گفت كه يا جبريل روز قيامت او ريا با من چه كند ؟ جبريل عليه السّلم گفت يا داود خداى عزّ و جلّ مرا ازين آگاه نكرده است . و داود عليه السّلم ديگر بار گريانتر شد ، و در سجود افتاد ، و هم چنان گريه و زارى همى كرد تا باز حق تعالى جبريل عليه السّلم پيش وى فرستاد ، و گفت كه يا داود روز قيامت
هامش
( 1 ) كه هر چند فرزند . ( بو )
( 2 ) تقصير كند يا بگذارد يا بينديشد ، پس . ( آ . بو )
( 3 ) ص 25 - 24