37 - باز گرد سوى ايشان تا بياورم بايشان سپاهى كه نه باشد طاقت ايشان را بدان ، و بيرون كنيم ايشان را از آن خواران و ايشان باشند از خوار كردگان
38 - گفت سليمان : اى سپاه « 1 » كيست از شما كه بيارد به من تخت آن زن پيش از آن كه بيايند به من مسلمان شده « 2 »
39 - گفت عفريت از پريان : « 3 » من بيارم به تو آن پيش از آن كه تو برخيزى از جايگاه خويش ، و من هستم بر آن زورمند « 4 » و استوار
40 - گفت آنك نزديك او بود دانش از كتاب « 5 » كه : من بيارم به تو آن را پيش از آن كه باز آيد سوى تو چشم تو . « 6 » چون ديد آن را آرام گرفته « 7 » نزديك او ، گفت سليمان : اين هست از فضل خداوند من تا بيازمايد مرا كه شكر كنم يا نكنم ؟ و هر كى شكر كند كه آن شكر كند تن خويش را ، « 8 » و هر كى ناسپاسى كند حقّا كه خداوند من بىنياز است و بزرگوار
41 - گفت سليمان كه : از حال خويش بگردانيد او را تخت او را « 9 » تا بنگريم كه همى راه يابد يا باشد از آن كسها كه نه راه يابند ؟
هامش
( 1 ) يا مهتران . ( آ ) - يا مهتران و بزرگان . ( بو )
( 2 ) گردن نهادگان . ( آ . بو )
( 3 ) بگفت ديوى ستنبه از پريان . ( بو ) - گفت ستنبهء از پريان . ( آ )
( 4 ) تواناام .
( بو . آ )
( 5 ) گفت آنك بود نزد وى دانشى - و آن آصف بود - از نامه - يعنى توريت . ( آ ) - بگفت آن كس كه نزد وى بود دانش از نامه يعنى توريت . ( بو )
( 6 ) بر هم زنى چشم را . ( بو ) - چشم بر هم نهى . ( آ )
( 7 ) آرميده . ( آ ) - آراميده ( بو )
( 8 ) كه سپاس دارى كنم يا ناسپاس باشم و هر كى سپاس دارى كند سپاس دارد مر تن خويش را . ( آ )
( 9 ) نگوسار نهيد او را تخت او . ( آ ) - ناشناخته كنيد وى را تخت وى . ( بو )