به من « 1 » حجّتى پيدا و روشن
22 - و چون ببد پيدا ( ؟ ) هدهد نه بس دورى ، گفت هدهد كه :
من اندر يافتم بدانچه نه اندر يافتى تو آن ، و بياوردم ترا از شهرستانى خبرى درست « 2 »
23 - كه من يافتم زنى پادشاه ايشان ، و داده شد او را از هر چيزى ، و آن زن را تختى هست بزرگ
24 - و يافتم آن زن را و گروه او را كه همى سجده كنند آفتاب را از بيرون خداى عزّ و جلّ ، و آراسته دارد ايشان را ديو كردارهاى ايشان ، و دور كرده دارد ايشان را از راه ، ايشان نه راه همى يابند « 3 »
25 - چرا نه سجده كنند خداى عزّ و جلّ را آنك بيرون آرد پنهانى « 4 » اندر آسمانها و زمين و داند آنچه پنهان كنند و آنچه آشكارا كنند
26 - و خداى نيست خدايى « 5 » مگر او خداوند عرش بزرگ
27 - گفت سليمان كه : بنگريم كه راست همى گويى يا نه كه هستى از دروغ زنان
28 - ببر تو نامهء من اين و بيوكن آنجا سوى ايشان پس برگرد از ايشان ، و بنگر تا چه گويند ، از سخن « 6 »
هامش
( 1 ) يا گلو ببرمش يا بيارد مرا . ( بو . آ )
( 2 ) درنگ كرد نه دور . بگفت بر رسيدم به آنچه بر نه رسيدى تو بدان و آوردم به تو از شهر سبا آگاهى بىگمان .
( بو ) - درنگ كرد نه دور نه بسيار . . . ( آ )
( 3 ) و بياراست مر ايشان را ديو كارهاى ايشان ، بازداشت مر ايشان را از راه راست ، و ايشان راه باز نيابند . ( آ . بو )
( 4 ) مر بنهان را . ( بو ) - پنهانى را . ( آ )
( 5 ) خداى است كه نيست خداى . ( بو . آ )
( 6 ) تا چه پاسخ كنند . ( بو ) - تا چه گويند . ( آ ) [ در متن به خطى ديگر جملهء « و چون ببرد نامه و بينداخت » افزوده شده ظاهرا براى ارتباط دو آيه ]