پس اين قوم مكّيان دانستند كه ايشان را خود قومان خويش از ياد برفته است و دانستند كه آن قومان ايشان آن عاديان اندر قحط و سختى اندر ماندهاند . پس آن مكيان مطربان را اندر آموختند تا حال و احوال آن عاديان بسرود و دف پيش ايشان مىگفتند تا ايشان را قومان خويش باز ياد آيد ، تا اگر قربانى مىكنند بكنند . « 1 » پس اين لقمن و مرثد هر دو مسلمانى خويش آشكارا كردند پيش اين قيل كه كافر بود ، و او را گفتند كه اگر قومان « 2 » بهود عليه السّلم بگرويدند « 3 » حق تعالى ايشان را باران فرستادى و چون نگرويدند ما از بهر آن چندين روزگار سختى و رنج بسر برديم . « 4 » پس اين قيل كافر گفت كه شما را هيچ اندوه قوم خويش ندارد ، من خود بروم و قربان خويش بكنم و شما خود دانيد . پس اين قيل برخاست و بهرهء خويش از آن قربانها بيرون كرد و بر سر كوه برد و قربان كرد ، و روى سوى آسمان كرد و گفت كه اى خداى آسمان من بحاجت آمدهام و مرا بيمارى نيست كه از آن عافيت همى خواهم ، « 5 » و از كسى مرا گلهاى نيست كه او را به تو مىسپارم ؛ « 6 » و لكن باران همى خواهم گروه خويش را ، فرياد رس ايشان را .
پس هم آن ساعت سه ابر برآمد يكى سرخ و يكى سپيد و يكى سياه ، و از ميان آن ابر آواز آمد كه ازين سه ابر هر كدام همى خواهى بخواه تا بقوم تو رود . پس اين قيل گفتا كه اين ابر سرخ باران ندارد كه
هامش
( 1 ) دانستند كه آن قوم ايشان بزارى اندراند ، بفرمودند مغنيان را تا زارى قوم هود بسرود بگفتند تا ايشان را ياد آمد از قوم خويش . ( بو )
( 2 ) قوم ما .
( بو )
( 3 ) بگرويدندى . ( بو ) - بگرويدى . ( آ . صو )
( 4 ) ما از بهر آن چندين روزگار بسر برديم . ( صو ) - اين گريستن ما اينجا چه سود دارد . ( بو )
( 5 ) كه او را عافيت خواهم . ( آ . بو )
( 6 ) به تو سپارم .