مدرك حقيقى خويش را جز اوّل تعالى نمىيابد و در نتيجه آخر مدركات او اوّل تعالى مىشود .
و به همين معنا خداى تعالى فرمود :
وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ
يعنى آنچه كه از اشياى نخست درك مىشود همان اوّل تعالى است ، چون از هر چيزى او ظاهر است و آنچه كه در آخر درك مىشود نيز اوست ، چون او باطن از هر چيزست ، باطن چيزى است كه از ادراك پنهان است و با نوعى تحمّل زحمت و نظر از اشيا درك مىشود .
و ممكن است آيه اشاره به چيزى باشد كه صوفى در مقام توحيد به آن قايل است كه اين معنا براى بعضى از سالكين به طريق حال و براى بعضى ديگر به طريق مقام ظاهر مىشود و مادامىكه آن توحيد حال يا مقام براى او نشده گفتن آن و به زبان آوردن آن جائز نيست و اگر براى سالك به صورت حال در آمد در حين زوال و از بين رفتنش نبايد آن را به زبان آورد .
و اگر توحيد حال يا مقام او نباشد و آن را بر زبان آورد خون او مباح مىشود و آن چنين است كه خداى تعالى بر سالك به اسم واحد يا احد تجلّى نمايد ، پس او در وجود جز واحد يا احد نمىبيند ، نه اوّل مىبيند و نه آخر ، نه علّت و نه معلول ، نه ظاهر و نه باطن ، نه صاعد و نه نازل ، نه درككننده و نه درك شونده ، بلكه همهى اينها را اعتباراتى از نفوس محجوب و زير پرده است ، عدمهايى است كه داراى حقيّت و حقيقتى نيستند .
بنا بر اين معناى آيه چنين مىشود : او اوّل است بدون آنكه اوّليّت برايش اعتبار شود و آخر است بدون اعتبار آخر بودن ، او همچنين ظاهر و