وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ وَ دَخَلَ الْمَدِينَةَ
موسى عليه السّلام بعد از استوا و بزرگ شدن داخل شهر شد .
داستان از اين قرار بود كه بنى اسرائيل در سختى ، بلا و تنگنا بودند و از خبر آمدن موسى عليه السّلام و نابودى فرعون راحت و خوشحال مىشدند ، پس در يك شب مهتابى نزد شيخى رفتند كه داراى علم بود و به او گفتند : ما از حديث موسى عليه السّلام و هلاكت فرعون خوشحال و راحت مىشديم .
پس تا كى ما در اين بلا و سختى خواهيم ماند ؟ شيخ گفت : به خدا سوگند شما در اين سختى و بلا خواهيد ماند تا خداوند جوانى از اولاد لاوى بن يعقوب را بفرستد كه نام او موسى بن عمران است ، او جوان بلند قدّى است با موهاى مجعّد ، در اين بين كه آنان مشغول اين سخنان بودند موسى عليه السّلام بر قاطرى سوار حركت مىكرد به نزديك اين جماعت كه رسيد ايستاد و شيخ سرش را بلند كرد و او را با اوصافش شناخت و گفت : نام تو چيست ؟ جواب داد : نام من موسى است .
شيخ گفت : فرزند چه كسى ؟ موسى گفت : فرزند عمران .
پس شيخ به سوى او دويد و دستش را گرفت و بوسيد ، جماعت به طرف پاهايش حملهور شدند و بوسيدند ، موسى آنان را شناخت و آنان موسى عليه السّلام را شناختند ، آنجا پيروانى براى خود اتّخاذ كرد ، پس از آن قدرى مكث نمود ، مقدارى كه خدا خواست و قوم فرعون به او بدگمان شدند ، مقصود از مدينه مصر يا شهر ديگرى از زمين مصر است .