زيرا كه سايه با همهى معانى و بطونش دلالت بر آفتاب مىكند .
يا معناى آيه اين است كه خداوند اگر مىخواست آفتاب را دليل بر سايه قرار مىداد و ليكن خداوند اين معنا را اراده كرد و خواست و آفتاب را دليل بر سايه قرار دهد براى كسى كه از ديدن افعال خدا ترقّى كرده و بالا رود و ذات او را در مظاهر جمالش مشاهده كند .
يا معناى آيه اين است : آيا نمىبينى چگونه سايه را گسترانيد ؟ و سپس چگونه آفتاب را دليل سايه قرار داد براى كسى كه اين چنين باشد ؟
بنابراين دو معناى ، آوردن لفظ « ثمّ » با اين كه آفتاب از همان اوّل و ابتداى امر مدلول سايه است براى اشعار به اين است كه دلالت آفتاب بر سايه پس از مشاهدهى فعل خدا در خيلى از افعال با تأخير صورت مىگيرد ، چنانچه التفات از غيبت به تكلّم براى اشاره به اين است كه دلالت آفتاب بر مصنوعات خدا محقّق نمىشود مگر بعد از حاصل شدن مقام حضور .
ثُمَّ قَبَضْناهُ
پس از گسترانيدن آنان را بهم آورد .
إِلَيْنا قَبْضاً يَسِيراً
لفظ « إلينا » همانند تصريح به اين مطلب است كه مقصود از « ظلّ » انبيا و اوليا عليهم السّلام و همهى موجودات است و قبض كردن سايه آفتاب و بازگردانيدن آن بعد از گسترانيدن محسوس است .
قبض انبيا ، اوليا و همهى مخلوقات نيز محسوس است ، زيرا