صبر مىكرد تا داستان و خبر آن دو به ما مىرسيد .
در اين داستان تعليم و تنبيه بر اين است كه سالك پس از خراب كردن كشتى بدن شايسته است كه غلام و بچّهى متولّد شده از آدم روح و هواى نفس را بكشد ، بچّهاى كه در ابتداى تعلّق روح انسانى به نفس حيوانى متولّد مىشود و كار آن تدبير و چارهانديشى و استعمال حيلهها براى رسيدن بر مقاصد حيوانى و هواهاى فاسد نفسانى است ، و از آن گاهى به شيطان تعبير مىشود و گاهى به وهم و خيال ، چون شيطان آن را به كار گماشته ، خيال و وهم را نيز در كارساز شدن حيلهها به حركت در مىآورد .
اگر اين غلام را نمىكشت در زمين افساد نموده و حرث و نسل را از بين برده ، پدر و مادرش را فاسد مىنمود و آنگاه كه او را كشت خداوند تبديل بر غلام دل نمود كه هرگاه به حدّ بلوغ و رشد برسد خداوند بر او علم و حكمت را ارزانى مىدارد كه به واسطهى آن زمين اصلاح گشته موجب نزديكتر شدن پدر و مادرش از نظر رحم گردد .
فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا أَتَيا أَهْلَ قَرْيَةٍ
و باز با هم روان شدند تا به قريهاى رسيدند كه اسم آن ناصره بود و نسبت نصارى بر آن قريه است ، اهل آنجا كسى را مهمان نمىكردند و از اطعام كردن غريبه ابا داشتند ،
اسْتَطْعَما أَهْلَها فَأَبَوْا أَنْ يُضَيِّفُوهُما
موسى و خضر عليهما السّلام گرسنه بودند و از اهل آن قريه طعام خواستند ولى آنها ندادند ،
فَوَجَدا فِيها جِداراً يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ فَأَقامَهُ
ديوارى در آن قريه ديدند كه