خوددارى نمىورزد ، بلكه آن حركات اشتداد پيدا مىكند ، چنانچه مولوى گفته :
سختتر شد بند من از پند تو * عشق را نشناخت دانشمند تو
و از ترساندن به حبس و كشتن نمىترسد چنانچه مولوى گفته است :
تو مكن تهديدم از كشتن كه من * تشنهزارم به خون خويشتن
گر بريزد خون من آن دوست رو * پايكوبان جان برافشانم بر او
و صاحب اين مرحله از عشق همنوعان خود وحشت دارد ، و مىخواهد گوشهگيرى و خلوت اختيار كند ، و تمام همّش را منحصر بر لقاى معشوق بكند و از هر كارى جز لقاء معشوق نفرت دارد ، فقط به لقاى معشوق مىانديشد اگر چه ترك عبادات و اعمال معاد باشد .
چنانچه مولوى گفته :
غير معشوق ار تماشائى بود * عشق نبود هرزه سودائى بود
عشق آن شعله است كو چون برفروخت * هر چه جز معشوق باقى جمله سوخت
و نيز اين مرحله از عشق در بعضى موارد مقتضى فسق و فجور و اشتداد شهوت حيوانى است به نحوى كه انسان مالك خويشتن نمىشود و در چيزى داخل مىشود كه شارع از آن منع و نهى كرده است .