چون عشق مانند وجود است ، نه به كنه آن مىتوان رسيد و نه به آن احاطه مىتوان كرد ، زيرا كه عشق عين واقع و حاقّ تحقّق است ، پس اگر كنه آن درك شود به واقع برمىگردد و به ذهن منقلب مىشود و امر واقعى امر ذهنى مىشود .
و نيز حقيقت عشق مطلق مانند حقيقت وجود مطلق است كه از ادراك حسّ و خيال و عقل منزّه است ، زيرا كه لازم است بين درككننده و درك شونده سنخيّت و متناسب باشد ، بلكه بايد بين آن دو اتّحاد باشد ، و سنخيّت و اتّحادى بين مطلق و مقيّد نيست و لذا وارد شده است كه او با هر چيز است .
او با شماست هرجا كه باشيد ، و آن حقيقت هر چيز است ، و او به سبب فعلش همه اشياء است و شيئى از اشياء با او نيست .
آنجا كه تويى چو من نباشد * كس محرم اين سخن نباشد
و نيز عشق مقيّد كه از والاترين اوصاف انسان است و بدان وسيله از ساير حيوانات جدا مىشود ، و در حقيقت همان فعليّت انسان است ، و با آن انسانيّت انسان محقّق مىشود . . . حال او با حال و قال يا با عقل و خيال درك نمىشود .
چون از سلطان عقل خارج است تا چه برسد به افسار خيال چه كه آن عشق مقتضى دهشت و حيرت و رها شدن از نظم دادن به حركات و تدبير امور ، همانند ديوانگى است و عقل كه مقتضى تدبير و