نجاستها و پليديها و موجب قرب به حقّ اوّل تعالى است .
زيرا كه همين عشق يوسف منتهى به محبّت خدا و مشاهدهى جمال او شد ، و از مشاهده مظاهر بىنياز گشت تا چه برسد به جماع و زنا ، چنانچه وارد شده است كه يوسف بهوسيله زليخا آزمايش شد ، و زليخا بهوسيله يوسف به درجهاى رسيد كه عشقش به خداى تعالى منتقل شد و از يوسف بىنياز گشت .
و تحقيق اين معنا مستدعى تحقيق معناى عشق و محبّت و بيان حقيقت و مراتب آن است .
پس مىگوييم در حالى كه از خدا توفيق و كمك مىطلبيم :
عشق از صفتهاى و الا و بلند خدا است كه بهوسيله آن آسمانها و زمينها استوار شدهاند ، و عشق است كه اركان هر چيزى را پر كرده است ، و اگر عشق نبود زمين و آسمانى ، ملك و ملكوتى نبود ، و آن مساوق وجود است ، حقيقت عشق حقيقت حقّ اوّل تعالى است ، و آن به صورت اطلاقش غيب مطلق است كه نه اسمى دارد و نه رسمى ، و نه خبرى از او هست و نه اثرى ، و لذا گفته شده است :
هر چه گويم عشق را شرح و بيان * چون به عشق آيم خجل مانم از آن
شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت * عقل در شرحش چو خر در گل به خفت