اى پدر فردا او را با ما به صحرا بفرست كه در چمن و مراتع بگرديم و بازى كنيم و البتّه ما از هر خطرى نگهبان اوييم ،
يعقوب گفت اى فرزندان من از آن ترسان و پريشان خاطر هستم كه از او در بيابان غفلت ورزيد و او طعمهى گرگان شود ،
برادران گفتند اگر با آن كه ما چند مرد نيرومند همراه اوييم باز گرگ قصد او كند پس ما مردم بسيار ضعيف و زيانكارى خواهيم بود ،
همينكه او را به صحرا بردند و بر اين عزم متفق شدند كه يوسف را به چاه افكنند ما ( در آن حال كه به قعر چاه افتاد براى آن كه قلبش آرام شود و به خواب خود و وعدهى خدا مطمئن گردد ) به او وحى كرديم كه ( غم مخور و دل شاد باش ) البتّه تو روزى برادران را به كار بدشان آگاه مىسازى كه آنها تو را نشناخته و درك ( مقام تو ) نمىكنند .
تفسير
قالُوا
بعد از آن كه تصميم گرفتند كارى را كه مىخواهند انجام دهند پيش پدر آمدند و گفتند :
يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى يُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ
اى پدر چرا به ما دربارهى يوسف ايمن نيستى ؟ در حالى كه ما خير خواه او هستيم .
بدين ترتيب آنان پس از آن كه اطمينان نكردن يعقوب را منكر شدند اظهار شفقت و مهربانى بر يوسف كردند .