آشكار است ، با عقول خودشان قياسى تشكيل دادند كه نتيجهاش گمراهى پدرشان شد ، و ترتيب قياس چنين است : ما قوىتر از يوسف و برادرش هستيم ، و هر كس قوىتر باشد به محبّت سزاوارتر است ، پس ما سزاوارتر به محبّت هستيم .
پدر ما غير اولى و غير بهتر را بر بهتر و اولى ترجيح داده است ، هر كسى چنين كند از طريق عقل و حكم عقل گمراه است ، پس پدر ما گمراه است .
لكن قياس خيالى آنها نزد عشق و سلطنت عشق نادرست و عقيم بود ، چه عشق بالاتر و برتر از آن است كه خيالى با آن معارضه كند يا قياس در آن مداخله كند ، و شأن عشق بزرگتر از آن است كه منوط به اسباب باشد .
بلكه عشق از صفات علياى خدا است كه بهر كس هر مقدار كه مىخواهد مىدهد چنانچه در بيان عشق زن عزيز به يوسف اين مطلب را تحقيق خواهيم كرد .
اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً
يوسف را بكشيد يا او را به يك زمين مجهولى بيندازيد .
يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ
تا روى پدرتان فقط به سوى شما باشد و از مزاحمت توجّه به يوسف خالى شود .
وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحِينَ
بعد از يوسف و كشتن او يا انداختن او توبه مىكنيد و صالح مىشويد بدينگونه كه