لذا در شريعت مطهّر آن را موت و حشر نناميدهاند ، و اهل حسّ از تبدّل و خلع و لبس آن غافلاند با اين كه آن مشهود و معلوم همه است ، چون هر كسى مشاهده مىكند كه نطفه ضعيفترين جماد است و هر كسى مىداند كه آن مادّه بدن است ، سپس مىبيند كه نطفه حيوان و سپس انسان ، سپس بچه ، و مميّز و جوان و ميانسال و پير مىشود ، در عين حال از تبدّل و خلع و لبس غافل است .
و ليكن وقتى انسان بدن را خلع مىكند و به عالم ديگرى غير از اين عالم منتقل مىشود .
چون اين انتقال از عالمى به عالم ديگر و از مادّه طبيعى به صورت اخروى مجرّد است و انتقال دفعى است نه تدريجى لذا اين خلع و لبس و موت و حشر از قبلىها ممتاز شده و مورد نظر قرار مىگيرد كه آن را مرگ و كوچ كردن ناميدهاند .
چنانچه خروج انسان از رحم مادر و جدا شدنش از مادر دفعى است و انتقال از عالمى به عالم ديگر و خروج از تنگناى رحم و ظلمات سهگانه آن است ممتاز و مورد توجّه و نظر گشته و آن را ولادت ناميدهاند .
بعد از خارج شدن انسان از شكم دنيا و رحم و غلاف بدن و مشيمه « 1 » پردههاى هواها و ولادت جديد ، در آخرت نيز داراى حالات و انتقالاتى است و در هر انتقالى موت و حيات و خلع و لبس
هامش
( 1 ) پوستى است كه بچه در رحم داخل آن قرار مىگيرد .