آن به غير مستحقّ و اين معنى به چيزى و شخصى اختصاص ندارد ، پس منع كردن محجورين از خواستهايشان نوعى ظلم محسوب مىشود اگر چه به وجهى عدل باشد .
البتّه ظلم معانى مختلفى دارد :
1 - منع نفس و قواى آن از خواستههايش نسبت به نياز نفس ، ظلم است اگر چه نسبت به لطيفهء انسانى عدل باشد « ظلم بين كز عدلها ، گو مىبرد » 2 - مانع شدن نفس از پذيرش حكومت عقل نيز ظلم است ( نسبت به لطيفهء انسانى ) 3 - مانع شدن نفس از تسليم و فرمانبرى از حكومت نبىّ وقت با بيعت عامّ ، ظلم است . ( نسبت به لطيفه انسانى ) امّا حقيقت ظلم اصل و ملاك آن عبارت از منع لطيفهء انسانى از قبول ولايت است ، و به واسطهء آن حقيقت ظلم در هر ظلمى محقّق مىشود ، و اگر آن ظلم باشد مانند كشتن و تبعيد كردن و غارت كردن اموال بسيارى از مخالفين بهوسيله محمّد صلّى اللّه عليه و آله نظير كشتن على عليه السّلام ناكثين و مارقين را گرچه به صورت ظلم است و ظاهربينان آن را حمل بر ظلم كردند و دربارهء او گفتند ، آنچه را كه گفتند و انجام دادند تا جايى كه او را كشتند ، ولى در حقيقت ظلم نيست .
زيرا اگر ولايت نباشد عدلى در بين نباشد اگر چه آنچه كه خالى از ولايت است به صورت عدل باشد مانند كار معاويه و عدالت ظاهرى او در بين امّت .
بيان السعادة في مقامات العبادة ( فارسى ) — صفحة 29
مساهمون: سلطان محمد گنابادى ( سلطان عليشاه )
ص٢٩