خدا نظر نكند ، و خودش را فاعل فعلش ببيند . چنان كه اين گفتارشان مشعر به آن است كه گفتند
ما أَشْرَكْنا
و نسبت اشراك را به خودشان دادند در اين صورت بر او صحيح نيست كه فعل را به مشيّت نسبت داده و بر آن معلّق نمايد ، و اگر اين كار را بكند دروغگو و عمل او مذموم است ، و به همين معنى نيز ذمّ كردن آنها در اين گفتارشان كه اگر خدا مىخواست ما مشرك نمىشديم ، صحيح مىشود .
كه عدم اشراك يعنى اهتدا و هدايت را معلّق بر مشيّت كردند ، با اينكه اين تعليق و وابستگى در قول خدا
فَلَوْ شاءَ لَهَداكُمْ أَجْمَعِينَ
اثبات شده است .
و همچنين است مشيّت خاصّ كه سبب افعال تكليفى صالح است . پس اگر مقصودشان آن مشيّت خاصّ باشد جمع بين ذمّ آنها بر قولشان و اثبات قول آنها از طرف ديگر مانند همان جمعبندى است كه در مشيّت عامّ ذكر شد .
وقتى خداوند اين گفتارشان را با عدم برهان و عدم علم آنها باطل ساخت ، خواست علم تقليدى آنها را نيز باطل سازد ، بدين ترتيب كه رؤسايى را كه از آنها تقليد كردهاند حاضر ساخته و آنها را ملزم به جهل و گمراهى نمود تا واضح گردد كه تقليدشان فاسد است ، و اينكه تقليد وقتى صحيح مىشود كه از منصوب خدا تقليد شود ، مانند انبيا و اوصياى آنها ، و غير آنها هر كس كه مىخواهد باشد از هواى نفس جدا نمىشود ، و تقليد او پيروى هوس است . پس فرمود :