تا بر آسمان « 1 » چهارم برسيديم ، آنجا عجايبها ديدم سخت عجب ، آنجا فريشتگان « 2 » ديدم يك نيمه از برف و يك نيمه از آتش سوزان .
و مرغ « 3 » ديدم بر آسمان چهارم كه سر او بعنان آسمان اندر بود و پايش به هفتم زمين « 4 » و آن خروسى بود . « 5 » جبرايل را عليه السّلم پرسيدم كه اين چيست . گفت اين خروس سپيد است كه بر خداى گرامى است و هر شبى سحرگاه پر خويش پهن باز كند و بانگ كند . و چون بانگ كند همه خروسان زمين بانگ كنند و همه خروسان آواز او بشنوند و هيچ خلق ديگر تسبيح وى نشنود مگر مرغان ، و آواز مرغان تسبيح است « 6 » .
و هم به آسمان چهار يكى فريشته ديدم با سهم ، بخشم نشسته بر كرسى ، و يك پاى وى بمشرق ديدم و ديگر به مغرب ، و يكى لوح ديدم بدست او بدان لوح اندر مشغول شده بود . من بر وى بگذشتم هيچ سوى من نگاه نكرد . جبرايل را عليه السّلم پرسيدم كه اين كيست . گفت اين عزرايل
هامش
( 1 ) - و سديگر آسمان هم چنان تا بداسمان . ( خ )
( 2 ) - عجايبهاى بسيار ديدم و فريشتگان . ( صو )
( 3 ) - نه آن آتش برف را بگداخت و نه آن برف آتش را بكشت . و مرغى . ( خ . صو . نا )
( 4 ) - سر او بعنان آسمان هفتم رسيده و پاى او به هفتم زمين . ( صو . نا )
( 5 ) - سر او به هفتم آسمان و پاى او به هفتم زمين . و آن خروهى بود سپيد . ( خ )
( 6 ) - و همه خروسان زمين آواز او بشنوند و هم چنان تسبيح كنند و هيچكس آواز تسبيح او نشنوند مگر مرغان زمين ، و آن آواز ايشان تسبيح است كه همىكنند . و از بهر آن بود كه پيغامبر صلى اللَّه عليه و سلم گفت :
احبوا ديك الأبيض فهو صديقى و انا صديقه ، عدوه عدوى و عدوى عدوه ، و لو علم الناس ما كرامته على اللَّه لاشتروا الريش الذى يسقط منه بالذهب الاحمر .
گفت دوست داريد خروه سپيد را كه او دوست من است و من دوست اويم ، دشمن او دشمن منست و دشمن من دشمن اوست . و گر بدانندى مردمان كرامت او بر خداى ، بخريدندى هر پرى كه بيوفتد ازو بزر سرخ . ( صو . نا . خ ) - و رجوع شود به صفحهء 192 مجلد اول .