است ، ملك الموت . و جبريل مرو را آگاه كرد كه اين محمّد است . وى سر برآورد ، بسيار مرا بپرسيد ، و مژده داد مرا از خداى عزّ و جلّ ببسيارى نيكويها . من نزديك رفتم و گفتم يا عزرايل تو اينجا باشى و بندگان خداى عزّ و جلّ به زمين بوند « 1 » ، تو جانهاى ايشان چگونه استانى ؟ « 2 » وى گفت اين كه بميان پايهاى من بينى اين جهان است ، و اين كه بدست من است لوح محفوظ است ، چون اجل بندهاى بينم كه بدين لوح اندر تمام باشد ، من بدين لوح نام وى پاك كنم ، و بوى نگرم نگريستنى ، و عوانان من كه به زمين بوند دانند كه اجل وى سپرى شده است . ايشان به زمين جان وى بستانند .
و نيز به آسمان چهارم همه ارواحهاى « 3 » پيغامبران آنجا ديدم بنزديك شجرهء طوبى . و بيت المعمور نيز آنجا ديدم .
پس جبريل عليه السّلم مرا آسمان آسمان همىبرد تا به آسمان هفتم برسيدم ، وز آنجا برفتم هفتاد هزار حجاب ، « 4 » و همىرفتم تا بدان جاى برسيدم كجبريل عليه السّلم گفت مرا ، بجايگاه رسيدى ، سخن گوى .
پيامبر گفت صلّى اللَّه عليه :
التّحيّات للَّه و الصّلاة « 5 » و الطيّبات .
پس خداى گفت :
السّلام عليك ايّها النّبيّ و رحمت اللَّه و بركاته .
پيغامبر گفت :
علينا و على عباد اللَّه الصّالحين .
[ فريشتگان گفتند ] « 6 » :
اشهد ان لا إله الا اللَّه و اشهد ان محمّدا عبده و رسوله .
پس خداى گفت عزّ و جلّ « 7 » :
آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ .
گفت مؤمن شد رسول بدانچه آمد بسوى او از خداوند او : پيامبر گفت بلى شد مؤمن ، و آن خلق كه مؤمن شدند
هامش
( 1 ) - باشند . ( خ . صو )
( 2 ) - ستانى . ( خ . صو . نا )
( 3 ) - ارواح . ( خ . صو .
نا )
( 4 ) - وز هفت آسمان هفتاد هزار حجاب بگذاشتم . ( خ . صو )
( 5 ) - و الصلوات .
( صو . نا )
( 6 ) ( خ . صو . نا )
( 7 ) - رجوع شود به صفحهء 916