پس پيغامبر را صلّى اللَّه عليه جبريل فرمود كه بدين براق برنشين .
پيغامبر فراز رفت و خواست كه برنشيند ، براق از جاى بجست « 1 » .
جبريل بدان براق گفت « 2 » كه اين پيغامبر خداى است عزّ و جلّ ، گرامى تر از همه پيغامبران . براق پشت فرو داشت تا پيغامبر به دو برنشست و براق برفت بيك ساعت ببيت المقدس رسيد ، و به راه اندر جبريل يك ساعت از از پيغامبر جدا شد . از دست راست پيغامبر را بخواندند و گفتند بسوى ما نيايى ؟ « 3 » پيغامبر نرفت . و ز دست چپ نيز همچنين بخواندند پيغامبر نرفت سوى ايشان .
پس ناگاه از پيش پيغامبر زنى برخاست با بسيار پيرايهها ، بكرم ( ؟ ) گفت يا محمّد بيست تا با تو سخن گويم . « 4 » پيغامبر هيچ نيستاد .
چون نزديك بيت المقدّس رسيد ، جبريل پيش او باز آمد و او را سوى معراج برد ، و پيغامبر از جبرايل بپرسيد و گفت ، آن كه بودند كه مرا پيش آمدند « 5 » و من ايشان را جواب باز ندادم . جبرايل گفت كه نيك آوردى كه « 6 » جواب ايشان باز ندادى . آنك از دست راست بخواند مهتر جهودان بود و ملك ايشان بود دجّال ، و نام وى عبد اللَّه بن الصّائد است و بالاى [ او ] چنان است كه سراش ز برابر بر گذرد ، و همه درياها تا زانوايش نباشد ، « 7 » و هرچ بجهان جادويهاست با وى همىرود ، وى به آخر زمان بيرون
هامش
( 1 ) - از جاى برخاست . ( خ . صو . نا )
( 2 ) - جبريل بانگ بران براق بزد گفت بيارام . ( خ ) - جبريل او را گفت بيارام اى براق . ( صو . نا )
( 3 ) - گفتند يا محمد ازين سو بياى . ( خ . نا . صو )
( 4 ) - زنى برخاست با بسيار پيرايهها و جامهاى رنگين ، و خويشتن را آراسته كرده بود . گفت يا محمد اين براق را بدار تا من با تو سخن خويش بگويم . ( نا )
( 5 ) - و بخواندند مرا . ( خ . صو . نا )
( 6 ) - نيك بود كه .
( خ . صو )
( 7 ) - و بالاى او چندانست كه سر او از ابر بر گذرد و همه درياها تا به زانو او بيشتر نرسد . ( خ . صو . نا )