پس شمسون برخاست و آن عمود كوشك بگرفت و بجنبانيد و آن حصار را نگوسار كرد و بداب فرو گذاشت و سر بر زمين نهاد و خداى را عزّ و جلّ شكر كرد .
جبريل گفت يا شمسون سر بردار كه خداى تعالى ترا بر دشمن ظفر داد ، و ترا بر پر من بداشت ، و اندامهاى تو درست گردانيد ، و ترا بيامرزيد ، اكنون همىگويد مرا با تو حاجتى است . شمسون گفت من كه باشم كه خداى عزّ و جلّ را به من حاجت باشد . ايزد عزّ و جلّ قاضى حوائج خلقست . جبريل گفت ايزد تعالى همىگويد بايد كين زن را به من بخشى كه او اين كار بنادانى كردست .
و اين قصّه بود كه جبريل بپيغامبر آورد عليهما السّلام بدين آيت كه گفت :
قَدْ مَكَرَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَأَتَى اللَّهُ بُنْيانَهُمْ مِنَ الْقَواعِدِ .
« 1 » الى الاية .
و اين قصّه از عجايبهاى بزرگست و لكن اين قصّه از بهر آن آورده آمد تا رحمت خداى بدانى بر بندگان ، و السّلم . بازگشتيم به قرآن .
هامش
( 1 ) - النحل ، 26