گفت او چون بخسبد او را بدين زنجيرها ببند . پس چون شمسون از حرب باز آمد و به خانه بخفت اين زن او را بدان زنجيرها ببست . پس چون شمسون بيدار شد گفت مرا كه بست ؟ گفت من بستم . گفت چرا بستى ؟
گفت تا هيچ دشمن به تو بد تواند كرد ؟ گفت تا خداى نخواهد هيچ كس به من بد نتواند كردن . پس دست بزد و آن زنجيرها بگسست .
پس اين ملك كس بدين زن فرستاد ، گفت ما هيچ بندى ندانستيم ازين محكمتر كه به تو فرستاديم . گفت كه بايد پرسى از او تا او را بچه بتوان بستن كمر او را با او طاقت نباشد . پس اين زن خاموش همىبود تا شمسون با او بنشست . گفت خداى تعالى ترا قوّتى بدين عظيمى بدادست كه هيچ چيز ترا بند آرد . آن چه چيزست كه ترا بدان توان بستن ؟ « 1 » شمسون گفت ترا با اين چه كارست ؟ گفت من همىخواهم كه بدانم .
گفت مرا به موى من بتوان بستن .
پس چون شمسون بخفت اين زن فراز شد و پايهاى او بهم و به موى اندر كشيد و دستهاى او بهم نهاد به موى اندر كشيد . « 2 » پس شمسون بيدار شد گفت مرا كه بست ؟ گفت من بستم . گفت چرا بستى ؟ گفت تا هيچ دشمن به تو بد تواند كرد ؟ گفت تا خداى نخواهد هيچ دشمن به من بد نتواند كرد .
گفت بارى مرا بگشاى . گفت هر بارى خويشتن را همىبگشادى
هامش
( 1 ) - داده است كه هيچ چيز بر تو كار نكند . بايد كه بگويى كه ترا بچه بتوان بستن كه نتوانى گسستن . ( صو . نا ) ، و ظاهرا متن بايد چنين باشد : « كه هيچ چيز ترا ببند نيارد » آن . . .
( 2 ) - فراز شد و پايهاى او بهم بر نهاد و آن موى او بهم اندر كشيد و بر هم تافت ، و دستها بر هم نهاد و موى بهم اندر كشيد و بر هم تافت و سر او بر زانو نهاد و موى بهم اندر كشيد و بتافت . ( صو . نا )